تبليغاتX
نانوشت

نانوشت

می نویسم آنچه را که تو باید بدانی

داستان سپید - مجموعه پنج رنگ


آب پاش سفيد رنگش را برداشت و به سمت پنجره ي هميشه بازش رو به باغ گلها رفت.
به گلهاي چند گلدان زشت و زيبايش آب داد و آنها را نوازش كرد. از بالا به باغ گلها كه در پاين خانه
شان بود نگاهي انداخت.
خوشحال شد كه امروز صبح هم گلها سر جايشان در نوازش باد ملايم پاييزي مي رقصند.
برگشت و به سمت پنجره ي كوچك آفتابگير اتاقش رفت.
گل سپيد مثل هميشه در گلدان منتظرش بود.
تا نگاهش كند.
تا آب پاشي شود.
آب پاش را بالا برد و چند شبنم آب روي صورت گل ريخت.
كمي،
تا آفتاب صورتش را نسوزاند
با دقت ريشه اش را نيز آب داد.
عظر دلنواز گل سپيد هديه ي هميشگي از طرف گل ، براي نثار بود.
نثار نفسي عميق كشيد و از رايحه ي گل سپيدش لذت برد.
بعد از اينكه به گلهايش رسيدگي كرد تصميم گرفت تا كمي هم به خودش بپردازد.
ديشب باز يادش رفته بود تا روغن مخصوص مژه هايش را بمالد و اين باعث شده بود تا در هم گره
بخورند.
وقتي را صرف باز كردن مژگانش كرد و چند بار چشمانش را باز و بسته كرد تا مطمئن شود ديگر به
هم نمي چسبند.
صداي كبوتر سپيد رنگ توجه اش را جلب كرد.
برگشت و از ديدنش خوشحال شد.
وقفه ي رسيدگي به مژه هايش باعث شده بود تا يادش برود براي كبوتر سپيد رنگ صبحانه اش را لب
پنجره بگذارد.
پرواز كبوتر سپيد در آسمان بعد از تمام شدن غذايش يك حس پرواز واقعي به نثار مي بخشيد.
به ساعت نگاه كرد.
فهميد كه وقتش است كه مادر پيرش بيدار شود و بايد پايين مي رفت تا برايش صبحانه فراهم كند و
كارهايش را انجام دهد.
دستمال سر سپيد و سياهش را ميان موهاي ول و سياهش كشيد و آنها را بالا برد.
به رنگ خوشرنگ لبهايش و سايه ي قرمز گونه هايش و خط مادرزادي چشمانش در آيينه نگاهي
انداخت.
هميشه صبح بعد از شستن صورتش فرشته ها او را آرايش مي كردند.
وقتي پايين رفت مادرش هنوز خواب بود. مقدمات صبحانه ي او را آماده كرد. فرصتي يافت تا تصميم
بگيرد به باغ گلها برود و قدمي بزند.
در جاده ي منتهي به باغ عمه پوران را ديد كه مي رفت تا مثل هميشه از صندوق پستي خانه اش پول
هفتگيش را بردارد. پولي كه خود معتقد بود توسط خدا برايش فرستاده مي شود چون او هيچكس را
نداشت تا برايش پولي بفرستد و تنهاي تنها در خانه اش مجاور باغ گلها زندگي مي كرد.
نثار باز هم با خجالت به عمه پوران سلام كرد و از كنارش گذشت. عمه پوران هم مثل هميشه چپ
چپ نگاهش كرد و باز هم مثل هميشه زير لب گفت:
- دختر كه نبايد اينقدر لخت لباس بپوشه!
پيرزن با اينكه مدت زيادي بود درآلمان زندگي مي كرد اما هنوز معتقد بود كه دختر ايراني بايد نجيب
باشد و درست لباس بپوشد.
نثار به ميانه باغ گلها رسيد.
گلها خوشحال از ديدن نثار او را دست به دست به هم مي دادند و در باغ مي چرخاندند.
مثل هميشه عطر تن نثار تلفيقي جادويي با عطر دلنواز گلها ايجاد كرده بود و در باغ جشني از زيباييها
و عطرها برپا شده بود.
فرشته ها هر روز بدن نثار را عطر مي پاشيدند.
نثار نگران مادرش با باغ و گلهاي آبي و قرمز و زرد و سپيد و دوستانشان خداحافظي كرد و به سمت
خانه روانه شد.
وارد كه شد مادرش تازه بيدار شده بود و مشغول تميز كردن اتاقش بود.
مثل هر روز با يك سلام بوسه اي بر پيشاني پر چين و چروك مادرش زد و از مادر خواست تا كارها
را به او واگذار كند.
ديرش شده بود و بايد بيرون مي رفت.
زود همه ي كارها را انجام داد ، مادرش را تيمار كرد ، نيازهايش را بر طرف كرد و به اتاقش بازگشت
تا آماده ي رفتن شود.
در را كه باز كرد ديد كه فرشته ها اتاقش را مرتب و نيازهايش را بر طرف كرده اند و لباسهايش را
آماده كرده اند تا ديرش نشود.
از فرشته ها تشكر كرد و لباسهايش را پوشيد.
پايين رفت و مادرش را بوسيد و از خانه بيرون رفت.
آمبولانس با سرعت وارد محوطه بيمارستان شد. تخت چرخدار بيمارستان از پشت آمبولانس به سرعت
به سمت اتاق اورژانس به حركت در آمد. چند پرستار اكسيژن و دستگاه فشار را نگه داشته بودند.
دختري جوان هم همراهش مي دويد. به داخل سالن كه رسيدند دكتر بالاي سر بيمار حاضر شد . از
دخترك كه همراه بيمار بود پرسيد : چي شده؟ دخترك با اضطراب جواب داد : يكدفعه وسط راه
دانشگاه بيهوش شد و زمين خورد آقاي دكتر خواهش مي كنم نجاتش بديد حالش خيلي بده .
دكتر به دخترك دلداري داد و از او خواست به بستگان بيمار موضوع را اطلاع دهد تا در بيمارستان
حاضر شوند و سپس به همراه تخت چرخدار وارد اتاق اورژانس شد.
سميرا برگشت تا به خانه نثار برود و مادرش را خبر كند . مضطرب و تند تند در راهرو مي دويد تا از
بيمارستان خارج شود . پيرمردي كه از ابتداي ماجرا شاهد قضيه بود جلوي سميرا را گرفت:
دخترم! صبر كن...
سميرا برگشت و نگاهي به پير مرد كه روي ويلچر نشسته بود انداخت . نمي دانست كه چرا بايد با
پيرمرد صحبت كند.
بله آقا من عجله دارم ببخشيد...!
صبر كن ... چي شده ؟ اين دختر كه بردند كي بود؟
دوستم نثار بود ... بايد مادرش رو خبر كنم...
چه اتفاقي براش افتاده؟
ن ن نم نميدونم آقا خورد زمين ... دخترك گريه اش گرفت ...
نمي دونم چي شد حالا چه جوري به مادر پيرش مي تونم بگم ؟ ... خداي من...
پير مرد با دو دست شانه هاي دخترك را فشار داد و با لحن مصمم و اطمينان دهنده اي گفت : غصه
نخور دخترم ! من اينجا مواظبم ! اسم من حسين هستش .. بهم بگو عمو حسين ... نگران نباش من
اينجا هستم تا تو برگردي ...
دخترك با نوك انگشتانش اشكهايش را از زير چشمانش به كنار صورتش كشيد و گفت :ممنون عمو
جان ... پس زودتر برم !
سميرا از عمو حسين دور شد و در انتهاي راهرو به نور خورشيد روز كه از بيرون درب سالن مي تابيد
پيوست و محو شد.
---
آقاي دكتر ! مي تونم بپرسم حال بيمار چطوره؟
شما پدرش هستيد؟
نه نه ... از آْشنايانش هستم
پدر جان هنوز كاملا مشخص نيست ... بايد آزمايشات بيشتري انجام بگيره اما ظاهراً يك شوك عصبي
بوده كه باعث شده كنترل بدنش رو از دست بده ...
الان حالش چطوره
خوبه .. آرامبخش تجويز شده تا بتونيم آزمايشات رو انجام بديم.
عمو حسين انگار كه احساسي نا بهنگام او را به سمت نثار كشيده باشد نگران از دكتر تشكر كرد و در
خواست كرد تا بتواند نثار را ببيند.
پرستار آرام آرام ويلچر پيرمرد را به داخل اتاق نثار هدايت كرد ... وقتي نزديك تخت نثار ايستاد در
اولين نگاه حس كرد كه چشمان كهنه و سالخورده اش دوباره جوان شدند ...
دختري بسيار زيبا و فراموش نشدني آرام خوابيده بود و معلوم بود كه بيهوش است ... شيوه ي بسته
ماندن چشمان اين دختر برايش بي نظير بود و احساس كرد كه تا كنون چنين زيبايي را در صورت
هيچكس نديده .. آنچه برايش عجيب بود احساس خاصي بود كه علاوه بر تاثير زيبايي نثار در او ايجاد
شده بود . احساس مي كرد كه كاملا او را دوست دارد و ناگهان فهميد كه خيلي بيشتر از قبل نگران او
شده... در همين حالات پرستاران از راه رسيدند و نثار را به اتاق آزمايشات بردند. عمو حسين صورت
پر چين و چرو كش را در هم كشيد و از پرستار خواست كهاو را از آن اتاق خارج كند...

***
همه مادر نثار را با نام - مادر بابونه - مي شناختند ،پيرزن سپيد مويي با ساك دستي سپيد و چشماني
گود رفته كه انگار يك دنيا مصيبت و بيچارگي را تحمل كرده بود خيره به در اتاق اورژانس كه نثار در
آن بستري بود ايستاده و منتظر دكتر بود.
ذرست 40 دقيقه از ورود نثار به بيمارستان مي گذشت كه مادرش توانسته بود به كمك سميرا خود را
به بيمارستان برساند.
پير مرد هم از دور صحنه را تحت نظر داشت.
سميرا هم مضطرب سعي مي كرد از چند پرستاري كه آن اطراف بودند حال نثار را جويا شود.
صداي باز شدن در اتاق دكتر همه را متوجه خود كرد.
دكتر اندرلين در حالي كه دستهايش را در جيب و عينكي ظريف بر چشم داشت به پيرزن و سميرا
نزديك شد...
رو به پيرزن كرد و پرسيد : شما مادر نثار هستيد؟
پيرزن دوبار سرش را بالا و پايين برد و جواب داد : بله آقاي دكتر ، دخترم كجاست؟ چه اتفاقي براش
افتاده؟
رفتار پيرزن اصلا شبيه مادراني نبود كه بعد از حادثه اي غير منتظره براي فرزندشان نگران و پريشان
باشند.
بيشتر شبيه افرادي بود كه انگار از همه چيز خبر دارند و از قبل منتظر چنين اتفاقي بودند...
دكتر ادامه داد : آزمايشات انجام شده نشون ميده كه دختر شما بر اثر يك شوك كه پيامد يك بيماري
مزمن در طول چند سال بوده كنترل حسي بدنش رو از دست داده و از هوش رفته...
پيرزن حلقه اي از اشك در چشمانش نقش بست اما آنقدر چشمان خسته و زجر كشيده اي داشت كه
اشكها درآن به چشم نمي آمدندو شدت ملامت حالت چشمانش بر حضور اششكها غلبه كرده بود.
سرش را پايين انداخت و در همان حالت پرسيد: كي مي تونيم همه چيز رو بفهميم...؟
دكتر اندرلين ادامه داد : آزمايشات اصلي از فردا صبح شروع خواهد شد. دختر شما بايد تحت مراقبت
قرار بگيره و بستري بشه...
پيزن برگشت و به سمت در بيمارستان حركت كرد... سميرا با عجله به سمتش رفت و از او پرسيد كه
به ديدار نثار نمي رود و چند لحظه بعد بهت زده به اين جواب رسيد :
همه ي اين اتفاقات تقصير منه! من! .... پيرزن در صورت سميرا خيره شد و اين جمله را با تحكم
خاصي بيان كرد. اشك همچنان در چشمانش حلقه زده مانده بود كه ناگهان قطره اي از آن گربخت و
از گوشه ي چشم پيرزن مسيري پر پيچ و خم را پيمود تا پايين بيايد. سميرا خيره به مادر نثار شاهد
دور شدنش از صحنه بود.
خرامان و كوچك كوچك قدم بر ميداشت و دور ميشد. گاهي دستش را سمت صورتش مي برد كه
شايد براي پاك كردن اشكهايش اين كار را مي كرد.
مامان بابونه به ديدار دخترش نثار نرفت و از ديدگان سميرا و عمو حسين محو شد و دكتر هم كه از
قبل رفته بود.
صداي جيق جيق چرخهاي ويلچر كه نزديك مي شد سميرا را متوجه عمو حسين كرد.
كنار سميرا آمد و بسيار آرام گفت: شايد داره تقاض پس ميده ... سرش را به طرف راهرويي كه مسير
خروج مادر بابونه بود تكان داد.... دوباره ادامه داد : اون انگار خيلي وقته منتظر اين روزه... شايد خيلي
وقته منتظر روزي بوده كه تقاض اشتباهاتش رو پس بده ...
سميرا خيره به عمو حسين در تنگنايي مفهومي قرار گرفته بود. او نه حرفهاي مادر بابونه را فهميد و نه
حرفهاي عمو حسين را مي فهميد. به خود آمد و ياد نثار افتاد. دوباره ترسيد . اميدوار بود كه نثار به
هوش بيايد و جواب آزمايشات هم اميدوار كننده باشد. دوست داشت كه تمام اين اتفاقات يك خواب
مي بود اما نثار بيهوش و ضعيف روي تخت به زور دستگاه نفس مي كشيد و تنهاي تنها...
قطرات خون چكه چكه از دستش روي زمين مي ريخت و كمي آنطرف تر پروانه ي سپيد رنگي كه
بالش شكسته بود در حال تقلا بود تا بتواند پرواز كند و از پنجره به بيرون بپرد.
نثار سعي مي كرد تا جايي كه توان دارد دستش را كه سرمي نيز به آن وصل بود بالا نگه دارد كه مبادا
دستش روي ميز بيافتد و سنگيني اش پروانه را له كند.
بالاخره پرستار رسيد ، هم پروانه را نجات داد و هم دست خون آلود نثار را سر جايش قرار داد و تميز
كرد.
درست ده روز از بستري شدن نثار در بيمارستان مي گذشت . او را به اتاق 0906 واقع در طبقه چهارم
بيمارستان منتقل كرده بودند تا مراحل درمانش طي شود.
نثار پس از سه روز به هوش آمده و از جريان بيماريش مطلع شده بود.
كم كم داشت به بستري بودن عادت مي كرد. هر چند روز عمو حسين ، بعضي روزها مادرش و بيشتر
اوقات سميرا به ديدنش مي آمدند تا تنها نباشد.
پزشكان هم در تلاش بودند تا روند رشد بيماري نثار را پايان دهند تا دوباره بتواند به زندگي عادي
بازگردد.
نثار در اين مدت با عمو حسين آشنا شده بود ، پير مرد مهرباني كه هر چند روز يكبار به ديدارش مي
آمد ، به او مهر مي ورزيد و تيمارش مي كرد. اولين بار وقتي تازه به هوش آمده بود عمو حسين را ديد
كه بالاي سرش نشسته بود و از باز شدن چشمان نثار به وجد آمد و در لحظه اي تمام پزشكان و
پرستاران را خبر كرد!
خودش هم نمي دانست كه چرا به يكباره اينچنين درگير اين بيماري شد اما توانسته بود به شرايط
جديدش عادت كند.
دوستان زيادي پيدا كرده بود. آمپولها و سرم ها نزديك ترين دوستانش بودند ، دوستاني كه سوزنشان
دستهاي ظريف او را تكه تكه و كبود كرده بودند.
يك دوست ديگر !
دستگاه بزرگي كه به محض بد شدن حالش به سرعت با آسانسور به طبقه بالا مي آوردند و نثار را
در آن قرار مي دادند تا بتواند نفس بكشد.
فرشته ها هم هر روز از پنجره اتاقش كه رو به يك پارك بزرگ باز مي شد وارد مي شدند و
مراقبش بودند.
فرشته ها غروبها كنار پنجره مي نشستند و دستهايشان را زير چانه مي زدند و فكر مي كردند.
نثار وفتي مي فهميد كه ناراحتند.
به آنها مي گفت :
- فرشته كوچولوها ناراحت نباشيد ... من خوب ميشم ، دوباره به باغ گلها بر مي گرديم و با گلها
بازي مي كنيم.
و لبخندي مانند شكفتن زيباترين گلها بر صورتش نقش مي بست.
بعضي روزها از پنجره عمو حسين را مي ديد كه روي نيمكت پارك مي نشست و به فكر فرو مي
رفت.
اكثر صحنه ها برايش آشنا بودند و هر روز تكرار مي شدند.
ورود سر ساعت پرستار ، وقتي كه غذا برايش مي آورند . يك پرستار چاق كه هميشه براي گرفتن
خون مي آمد. دكتر اندرلين و ...
شايد تنها منفعت اين بيماري ، كوتاه شدن مژه هاي بلندش بود كه ديگر صبحها به هم نمي چسبيدند!
با وجود قدرت فوق العاده روحيش ، دلش براي خانه تنگ شده بود ، براي باغ گلها ، براي مادرش ،
براي عمه پوران...
تنها توصيه اي كه هر روز به سميرا مي كرد مراقبت از مادرش بود ... همه نگران نثار و او نگران مادر
پيرش ...
همه به او مي گفتند كه روزي خوب خواهدشد و اين را دوست داشت ... دخترك زيبا و مهربان به اميد
آن روز همه ي دردها را تحمل مي كرد و اميدش را حفظ مي كرد.
از لحاظ عاطفي كمبودي نداشت. مادرش كه به دليل كهولت سن كمتر مي توانست به
ديدارش بيايد اما هميشه وقتي مي آمد خيره نگاهش مي كرد و دست بر سرش مي كشيد و آرامش
مي يافت.
سميرا هم كه هر روز به ديدنش مي آمد و گاهي دوستان همكلاسيش را هم همراه خود مي آورد.
عمو حسين هم با آن خاطرات و داستانهاي قشنگش كه مانند يك پدر بزرگ مواظبش بود جاي
خودش را داشت ....
... و كسي كه هيچوقت نمي آمد اما نثار هر روز به در خيره مي شد و مي دانست كه نمي آيد اما
احساسش مي كرد و شايد بيشتر از همه منتظر او بود و بيشتر از همه هم ميدانست كه هيچگاه نمي
آيد...
روزها مي گذشتند و نثار همچنان درمان مي شد.
اخباري كه از پزشكان و دوستانش دريافت مي كرد نشان از اين داشت كه وضعيت بيماريش هر روز
خوب تر و خوب تر مي شود و بهبوديش نزديك است.
***
سلام خانم ، شما گور كن خواسته بوديد؟
مادر نثار با صداي خسته و پيرش جواب مردي كه پشت تلفن بود را اينگونه داد:
- بله آقا ، فردا ساعت 4 بعد از ظهر در قبرستان شهر روبروي درياچه اردكها منتظرتون هستم.
فرداي آن روز بابونه "مادر نثار" با يك ساك دستي سپيد رنگ به گورستان رفت و گور كن را همراه
خودش به محل گور برد و از او خواست تا آنجا را گود كند.
گوركن مشغول شد و با ضربه هاي كلنگ خاك را از هم باز مي كرد.
همانطور كه مشغول كندن گور بود از پيرزن پرسيد :
خانم ! الان كه دستگاه براي كندن گور ساخته شده ، من خودم حدود 5 ساله كه ديگه گور نمي كَنم.
شغل جديد من در موسسه كفن و دفن اندازه گيري قبرهاست، خيلي دوست دارم بدونم كه چرا ...
بابونه چند سرفه خلط دار و شديد كرد ، دستمال سپيدش را از جلوي صورتش برداشت و با حالتي
متفكرانه و صدايي رنجور و بريده بريده گفت :
- جريانش طولانيه ... بر مي گرده به سالها پيش ... وقتي او من رو نفرين كرد...
گوركن يكباره دست از كار كشيد ، برگشت و با حالتي متعجب به پيرزن نگاه كرد و پرسيد :
- نفرين؟!
پيرزن تكيده جواب داد :
آره ... نفرين ... ادامه بده ، بهت مي گم...
و گور كن دوباره مشغول شد...
- تو اشتباه فكر كردي مرد ... اين قبر براي من نيست ، براي دخترمه ... براي نثار
اون داره ميميره ... اون خيلي جوونه اما قرباني يك نفرين شده...
گوركن كه كمي هم ترسيده بود پرسيد :
- چه نفريني؟
با نگاه پيرزن متوجه شد كه بايد به كارش ادامه دهد و همين كار را كرد.
بابونه در حالي كه به يك جاي دور كه انگار هيچ جا نبود خيره شده بود ادامه داد :
- من خيلي جوون بودم ، وقتي كه تازه فهميده بودم يك زن هستم ، شايد درست شبيه اين خانم...
گوركن سرش را بالا آورد ، زني را ديد كه كمي آنطرف تر سر قبري نشسته بود و انگار داشت با كسي
در قبر صحبت مي كرد...
پيرزن ادامه داد:
- آره ... درست مثل همين زن ... زيبا و خوش رو ...
نميتونم بگم كه چه بر من گذشت ... فقط يك عشق من رو و اثيرخودش كرده بود...
پيرزن آهي از ته دل كشيد و گفت :
- من يك فاحشه بودم اما اون من رو دوست داشت..
هيچوقت نتونستم بهش بفهمونم كه من به درد اون نمي خورم ... دست خودم نبود ... دوست داشتم با
مردهاي زيادي بخوابم از اين خوابيدن ها عشق هاي زيادي به وجود مي اومد اما عشق اون خيلي
شديد و وحشتناك بود. كاش هيچوقت باهاش نمي خوابيدم و هيچوقت در آغوشش وقتي از من
خواست كه اجازه بدم عاشقم باشه سرم رو به علامت تاييد تكون نمي دادم ... خب اون فقط يك لحظه
بود . من واقعا نمي تونستم براش عشق خوبي باشم . هيچوقت نتونستم قانعش كنم كه اون لحظه كه به
خواستش پاسخ مثبت دادم اشتباه كردم... خب لحظه هاي سكس و بعد از اون آدمها ممكنه خيلي
حرفها به هم بزنند و خيلي قولها به هم بدن اما هيچوقت اين واقعيت رو درك نكرد ...
سعي مي كردم با بهونه هاي عاشقانه از. عشقش خلاص بشم ، بهش مي گفتم من هنوز خودم رو
نميشناسم... تكليف زندگي خودم رو نمي دونم ... بهش مي گفتم نمي تونم برات زن زندگي باشم
... نمي تونم برات يه عشق باشم...
پيرزن نفس عميقي كشيد ... ساك دستي سپيدش را كمي جابجا كرد وادامه داد :
اون حتي به اين راضي نبود كه فقط براي هم دوست باشيم... اون مي خواست من رو به تسخير
خودش در بياره ... اما من يك روسپي بودم ... من به مردها به ديد طعم ها و مزه هاي مختلف نگاه مي
كردم... اين سرشت من بود... اما اون مي خواست تا آخر عمر فقط طعم من رو بچشه...
گور كن كه مقدار زيادي از قبر را كنده بود عرق روي صورتش را پاك كرد نگاهي به پير زن انداخت و
سعي كرد چهره و زيبايي گذشته پيرزن را تجسم كند تا بتواند باور كند كه آيا او ميتوانسته عاشق
پاكباخته ي اينچنيني داشته باشد يا نه!؟
وقتي با نگاه به پيرزن تكيده توانست اين موضوع را باور كند تصميم گرفت تا سوالش را بپرسد:
- خب اين كه يك داستان عاشقانه اس ! شايد خيلي جاها همچين ماجرايي پيش بياد ...
در حالي كه دلش نمي خواست پيرزن را با سوالاتش ناراحت كند ادامه داد :
بايد من رو به خاطر كنجكاويم ببخشيد اما اين داستان شما به دخترتون و به اين قبر چه ارتباطي داره؟
مادر بابونه كه تا آن موقع ايستاده بود ، به آهستگي به درختي كه در كنارش بود تكيه زد و گفت:
آخرين تلاشش اين بود كه من رو قسم بده ... ! من رو به خدا قسم داد كه عشقش رو قبول كنم بهم
گفت از خدا خواستم كه تورو به من بده ...
اما من باز هم نتونستم ... ، در حالي كه مي تونستم يك خداي توانا براش بسازم با رد دوباره ي
پيشنهادش خداي اون رو هم خراب كردم... بعد ها فهميدم كه يك آدم بي خدا شده ....
وقتي براي آخرين بار بهش گفتم كه ديگه نمي تونم باهات ادامه بدم ... نشست و برام گريه كرد ...
گريه هاش كه تموم شد گفت : تو نمي دوني عشق چيه ...! دوست داشتن چيه ...! تو گور عشق ، و
اميد زندگي من رو كندي و اونو تو خاك كردي...!
اون منو نفرين كرد و گفت مي دونم يه روزي تو هم مي بيني كه دارن گور عشق و اميد زندگيتو مي
كنن و اونو تو خاك مي كنن...
پيرزن با آه بلندي ادامه داد:
اين رو كه گفت از پيش من رفت ... براي هميشه ... و من ديگه اون رو نديدم و احساسش نكردم تا
روزي كه نثار مريض شد ...
نمي دونم چه چيزي در حرفش بود كه هميشه منتظر يك اتفاق بد بودم ...
وقتي نثار رو اتفاقي از مردي كه يك ساعت بيشتر از آشناييم باهاش نمي گذشت حامله شدم
، با به دنيا اومدنش فقط اميدوار بودم كه عشق و اميد زندگي من نثار نباشه ... كه شوربختانه شد.
كار گوركن تمام شده بود.
پيرزن با دستمالي سپيد صورت خيسش را پاك كرد و گفت :
حالا فكر مي كنم كه همون روز رسيده ... من با خودم لج كردم با دنيا لج كردم ... تو اين سالهايي كه
نثار رو مثل برگ گل بزرگ كردم و از آب و گٍل درش آوردم هميشه ترسم اين بود كه از دستش بدم!
حالا قراره از دستش بدم؟
هيچ اشكالي نداره قبرش رو خودم با دستهاي خودم مي كَنم ...
نشست و خاك هاي اضافه كنار گور را در مشتش گرفت و با صداي لرزان فرياد زد :
- بيا اي خاك، اين دختر من ، دختر پاك من ، بگيرش ، ببرش با خودت ...
بابونه مي لرزيد و گريه مي كرد. بعد از چند مدت كه حالش بهتر شد متوجه شد كه بايد دستمزد
گوركن را بدهد ، اين كار را انجام داد و از قبرستان دور شد ...
گوركن هم راهش را كشيد و رفت...
فرشته ها كه شاهد تمام ماجرا بودند بالاي سر قبر نشستند و خيره به داخلش نگاه مي كردند ...
بايد پيش نثار بر مي گشتند ، نثار آنها را فرستاده بود تا مراقب مادرش باشند ...
به سمت بيمارستان پر كشيدند اما ديگر از بالهاي سپيدشان ستاره هاي رنگي نمي ريخت...
همه چيز از روند بهبودي نثار خبر مي داد. آزمايشات و تستهاي مختلف جسمي كه صورت مي گرفت
حاكي از آن بود كه بدن نثار روند مثبتي را در پيش گرفته است. هر چند دكتر آندرلين درپس تمام اين
اميدواريهايي كه به بابونه و دوستان نثار مي داد خبر از تغيير ناهمگون و غير مترقبه اي مي داد كه خود
و دكترهاي متخصص ديگر هنوز نتوانسته بودند علت آن را كشف كنند و اين تغيير باعث مي شد كه
در اوج بهبودي به ناگاه وضعيت نثار در حالت خطرناكي قرار گيرد. اكنون تمام تلاش پزشكان، يافتن
علت اصلي اين دگرگوني در بدن نثار بود كه باعث مي شد بر روزهاي بستري شدنش بيافزايد.
نثار در مدت بستري بودنش در بيمارستان فرصت كرده بود تا به همه جيز فكر كند. از بچگيهاي پر
مسافرتش گرفته تا آغاز احساس انسانيت و زندگي كردنش در كنار انسانهاي ديگر. به دلبستگيهاي
كوچك و بزرگش فكر كرده بود ، از حس خوبش به بوي كلوچه هاي مادرش گرفته تا آن دلبستگي
بزرگ كه در يك عصر بهاري خنك به وجود آمد. هنگامي كه او مانند هميشه از دبيرستان مي آمد اما
مانند هميشه نگاهش بي تفاوت به خانه نرسيد و در چشمان رعد آساي تنها كسي غرق شد كه هيچگاه
نفهميد آيا واقعا كداميك ابتدا عاشق ديگري شد و در انتها كداميك زود تر از ديگري دل بركند. اين
فكر شايد تنها دليل نگاه منتظر گونه اش به در اتاقي بود كه با يك پوشش فلزي در پايينش ، هر روز
چندين بار باز و بسته مي شد.
زندگي نثار آنقدر ملايم و امن پيشرفته بود كه هيچگاه درگير نوسان جدي نشده بود. حتي فقدان پدر
نيز چندان در روحيه اش تاثير نگذاشته بود . گويي دختري بود كه با رواني فرا جهاني و الگويي پايدار
از يك زندگي انساني پا بر زمين گذاشته بود . او از بچگي بدون اينكه آموزشي ببيند، خوب بود.
احساس مثبت و انديشه ي نيكو در ذات و جوهره ي وجودي اش تزريق نمي شد و مي شود گفت كه
حتي توليد مي شد و گاهي آنقدر اضافه مي آمد كه انتشار هم مي يافت.
تمام آن خوبي ها به همراه جسمي بي نظير با انرژي هاي فراوان اكنون روي تختي در اتاق 0906
واقع در طبقه چهارم بيمارستاني در شهر كلن آلمان روزهاي غير قابل پيش بيني اي را مي گذراند.
روز، خوب شروع شده بود.
همه چيز آرام و سرجاي خودش بود.
پرستار ها به موقع آمده بودند و همه چيز را در مورد نثار كنترل كرده بودند.
نثار هم آرام دراز كشيده بود . حس مي كرد تپش قلبش كمتر شده و راحت تر از روزهاي اوج
بيماريش مي تواند نفس بكشد.
چند دقيقه پيش عمو حسين از پيشش رفته بود تا مثل هميشه به پارك برود و هوا بخورد.
فرشته ها هم آنطرف تر كنار پنجره ي باز رو به پارك خوش آب و هواي پايين بيمارستان ، مشغول
بازي بودند.
آنها فقط مي خواستند پيش نثار باشند اما امروز هديه ي باغ گلها براي نثار را هم آورده بودند و از عطر
خوشبوي گلها روي نثار پاشيده بودند.
نثار هم مثل هميشه دراز كشيده و به بيرون خيره شده بود . گاهي اوقات پرواز گنجشكها باعث مي
شد تا چشمانش به سمتشان بچرخد. گاهي اوقات هم پايين تر ، در امتداد جاده پارك ، عمو حسين را
مي ديد كه به فكر فرو رفته است.
با ورود سميرا به اتاق صحنه ي آشناي هميشگي اش را ديد، مثل هميشه با لباني خندان و دستاني پر از
كادو و چيزهاي جور واجور.وقتي سميرا محموله ي محبتش را روي ميز نثار گذاشت به طرف در
برگشت و گفت :
- بيا توو...
نثار در چارچوب در دختري را ديد كه چهره اش چندان هم نا آشنا نبود كمي فكر كرد و همان لحظه
او را شناخت. او مريم بود دوست سميرا كه گاهي در دانشگاه همراه همديگر مي ديدشان.
- اين مريم هستش.. دوست هم دانشكده اي من!
سميرا ادامه داد :
مريم وقتي شنيد كه حالت بد شده از من خواست كه بيارمش تا بتونه ازت عيادت كنه... چون دورادور
هم ميشناختت.
بعد از معرفي و توضيخات سميرا، هردو كنار تخت نثار نشستند و گرم صحبت شدند.
سميرا مانند هميشه از گذشته ها مي گفت از دوران دبستان با نثار.
از ازخود گذشتگيهاي اين دختر زيبا و بي نظير ... سميرا هرچه بيشتر مي گفت مريم غمگين تر مي
شد كه چرا نثار؟
اين همه آدم بد ... چرا اين دختر زيبا و پاك؟
بعد از اينكه خاطره ها و صحبتهاي معمولي شان به پايان رسيد مريم تصميم گرفت تا علت اصلي
آمدنش را براي نثار بازگو كند.
وقتي شرايط را مساعد ديد نثار را خطاب قرار داد و گفت :
- دكترها ميگن كه تو خيلي زود خوب ميشي و من و سميرا هم ميدونيم كه بالاخره حالت خوب ميشه
و برميگردي پيشمون ، ... اما يك خواهش ازت دارم...
سميرا هم انگار كه چيزي يادش افتاده باشد اضافه كرد:
- آره آره ! مريم امروز اومده كه بهت بگه مي توني به يكي از آدمهاي خوب متوسل بشي تا اون از
خدا برات كمك بگيره ...
مريم نگاهش را از صورت سميرا برداشت و رو به نثار ادامه داد:
-نثار تو مي توني با توسل با يكي از بزرگاني كه خدا دوستشون داره زودتر شفا پيدا كني و ازشون
حاجت بگيري!
نثار كه درست متوجه منظور آنها نشده بود ، پرسيد :
- مثلا اديسون؟
خنده ي يكباره ي سميرا و مريم باعث شد كه نثار بفهمد كه حدسش اشتباه بوده است.
مريم گفت :
نه اديسون نه! .. منظور من يكي از بزگان ديني هستش تو مسلموني ديگه؟
با اين سوال مريم ذهن نثار به گذشته هايي نه چندان دور پر كشيد ، آن هنگام كه از مادرش پرسيد ،
اين مسجدي كه ايراني ها به آنجا مي روند و دعا مي كنند چه جور جايي است و مادرش در پاسخ
خيلي خشك و محكم گفت:
- جايي براي فريب خودشان!
و ديگر چيز بيشتري از دينش نمي دانست.فقط توانست در پاسخ به مريم بگويد كه اجداد مادرش
همه مسلمان بوده اند اما او چيز بيشتري نمي داند.
مريم به نثار با لحن اطمينان دهنده اي گفت :
خب ديگه ! پس تو هم يه مسلموني! پس چرا به بزرگان دينت متوسل نميشي؟ چرا ازشون شفا نمي
خواي تا خيلي زود تر خوب بشي؟
سميرا انگار كه سعي داشت براي نثار ساده تر توصيح دهد گفت : ببين مثلا بايد از آدمهايي كه به خدا
خيلي نزديك هستند بخواي كه از خدا بخوان تو رو زود تر خوب كنه... مثلا امام رضا ... امام حسين ...
امامزاده ها بزرگان ديني ديگه ...
نثار كه مي خواست به اين موضوع فكر كند مثل هميشه سرش را به سمت پنجره رو به پارك چرخاند
... اما در اين ميان صحنه جديدي را ديد ... دختري كه انگار پالتويي بر تن داشت كنار عمو حسين
نشسته بود و با هم مشغول صحبت بودند... در يك آن ، حضور سميرا و مريم را فراموش كرد و به
عمو حسين و آن دختر بيشتر دقت كرد . عمو حسين داشت چيزي به آن دختر مي گفت و دخترك با
بهت به او خيره شده بود از آن فاصله نمي توانست چيز بيشتري ببيند.
صداي مريم، نثار را دوباره متوجه خودش كرد :
- آها مثلا تو مي توني به حضرت عباس توسل كني ...
نثار چشمانش را به مريم دوخت و تكرار كرد :
-حضرت عباس؟
مريم ادامه داد : آره .. اونم يكي از بزرگان ديني ماست ، اون در جنگ كربلا براي امام حسين جنگيد و
در راه دينش كشته شد.
نثار با تعجب پرسيد:
- كشته شد؟!
مريم با لبخندي پاسخ داد:
آره ، اما بهتره بگيم شهيد شد.
نثار دوباره انگار كه سوال مهمي برايش پيش آمده باشد پرسيد:
اگه اون مرده چه جوري بايد باهاش صحبت كنيم تا از خدا برامون چيزي بخواد؟!
مريم و سميرا دوباره خنديدند . نثار كه كاملا گيج شده بود با لحن مظلومانه اي گفت:
-خب من واقعا نمي دونم اين كار چه جوريه؟ من اصلا اين آقايي كه شما ميگيد رو خوب نميشناسم.
در همين حال مريم دستش را در كيفش كرد و دسته اي كاغذ بيرون آورد و در حالي كه آنها را به نثار
نشان مي داد گفت :
-اتفاقا ايناهاش ! همراهمه !
- اين مقاله ي من در مورد حضرت عباس هستش ... مي توني بخونيش تا بيشتر بشناسيش...اين رو
براي يكي از كلاسهاي درسي دانشگاه آماده كردم.
نثار در حالي كه به كاغذها نگاه مي كرد انگار كه چيز ديگري ذهنش را بيشتر به خود مشغول كرده
باشد نگاهش را دوباره به سمت پارك چرخاند.
آن دختر اينبار در كنار عمو حسين ايستاده بود و انگار چيزي را از گردنش باز كرد و در دستان عمو
حسين قرار داد .
بگيرش !
با صداي مريم نثار دوباره به سمت دوستانش برگشت.
مريم كاغذ ها را به سمتش گرفته بود و باز گفت:
بگيرش نثار!
حتما بخونش ... مي دونم كه بهت كمك مي كنه...
شوق و شعف زيادي را در چشمان مريم يافت و احساس كرد كه واقعا قصد كمك به او را دارد.
وقتي كه كاغذها را از دستش گرفت، مريم به سمتي ديگر خيره شد و ادامه داد :
-يكي از عزيزترين بستگان من با همين توسل به ائمه دوباره به زندگي برگشت...اما اون مثل تو نبود
،بيماريش خيلي خطرناك بود ، اما شفا پيدا كرد. امتحانش كن . اون به كمكت مي آد!
آزمايشات هرروزه ي پزشكي بعد از رفتن سميرا و مريم انجام شد و نثار مي رفت تا روزي را كه با
آرامش شروع شده بود با انبوهي از سوالات و ابهامات به پايان برساند.
بعد از خواندن مقاله نتوانسته بود حسي را كه مريم نسبت به آن آدم منتقل مي كرد را به دست بياورد.
با خود فكر مي كرد كه اي كاش اگر اين موضوع حقيقت داشت ، مي توانست از آن مرد نزديك به
خدا بخواهد تا به جاي شفاي خودش ، باعث شود يكبار ديگر كسي كه سالهاست او را تنها گذاشته را
ببيند.
اما نمي دانست كه توسل و حاجت گرفتن فقط مخصوص نجات جان بيماران است يا مي شود از آن
در جهت ديگري نيز استفاده كرد؟
تصميم گرفت تا فردا بعد از آمدن عمو حسين درباره ي اين موضوع از او سوال كند.
شب ، فرشته ها مثل هميشه برايش لالايي مي خواندند. به آخرين چيزهايي كه قبل از خواب فكر مي
كرد اين بود كه:
آيا واقعاً خدا حواسش به او نيست؟ آيا بدون درخواست بندگان خوبش به بيماران كمك نمي كند؟
نتوانست اين موضوع را بفهمد كه بيشتر توجه كردن خدا به كسي ، ملزم به سفارش ديگران است يا
نه؟
در هلهله ي همين افكار، دخترك سپيد ما پلكهايش روي چشمان درشتش را كشيدند و حالت لبهاي
بچه گانه اش نشان داد كه با كمك آرامبخش ها به خوابي راحت فرو رفته است.
دخترم! انسانهاي مختلف در همه جاي دنيا يك سري اعتقادات دارن كه با اونها زندگي مي كنند.
اين اولين جوابي بود كه عمو حسين در پاسخ سوال نثار در مورد حاجت گرفتن از افراد مقرب به او
داد.
- دوستم مريم به من گفت كه از اين شخص بخوام كه مريضيم رو زودتر خوب كنه و چون به خدا
نزديكه ازش حاجت بگيرم…
- و تو اين كار رو كردي؟
- خيلي بهش فكر كردم اما نتونستم اون رابطه رو باهاش برقرار كنم.
نثار وقتي اين جمله را گفت سرش را دوباره به سمت پنجره برگرداند و با لحن ملايم و كمي خجالت
زده گفت :
- اما ازش يه چيز ديگه خواستم! خواستم كه يكنفر رو به من برگردونه... كسي كه اگه ببينمش خيلي
بهتر ميشم...
عمو حسين كه چهره اش باز شده بود و از احساس عشق دختري جوان در اين حالت به ذوق آمده بود
دست نثار را گرفت و گفت :
- پس دختر قشنگ من كسي رو دوست داره... اما چرا تنهاش گذاشته؟
نثار كه خيره به چشمان عمو حسين نگاه مي كرد گفت:
- نمي دونم عمو حسين ... اون تو آخرين نامه اش نوشت كه چيزي رو از من فهميده و همون باعث
رفتنش شده. اما من هيچوقت نفهميدم كه اون موضوع چي بوده ...
- عمو حسين آهي با خس خس كشيد و گفت:
- عشق امروز ديگه مثل گذشته ها نيست دخترم ... يكي از دلايلشم اينه كه ارتباطات زياد شده ... در
گذشته ها مجنون به خاطر اين انقدر عاشق ليلي بود كه زياد نمي تونست اون رو ببينه ... به خاطر به
دست آوردن دل ليلي كوه رو مي كند اما الان آدمها با چند بار تلفن ، ايميل و خيلي از وسائل ارتباطي
ديگه راحت مي تونن دل همديگرو به دست بيارن. حتي سهولت و استمرار ارتباطات باعث شده كه
محبتها كمتر بشه و حتي احتمال آشناييهاي جديد تر بيشتر بشه.
- اما عمو حسين من كه اينجوري نبودم؟ تو رابطه ي من اين چيزها اصلا برام مهم نبود.
- خب دخترم عشق يك رابطه ي دو طرفس . بذار يه مثال برات بزنم
وقتي دو تا دست سر و ته يك كش رو مي گيرن و مي كشند هر چي بيشتر اون رو بكشند ، اگه يكي
از دوستها كش رو رها كنه ، سر ديگه ي كش ضربه ي محكمتري به اون يكي دست ميزنه . دقيقاً عشق
هم مثل همينه . يك عشق هر چي بيشتر طول بكشه اگه يك طرف ديگه جا بزنه ضربه اي كه به عاشق
واقعي در اون طرف وارد ميشه بيشتره!
نثار كه همچنان خيره به عمو حسين مانده بود پرسيد:
عمو حسين! الان چه بلايي بر سر عشق اومده؟
عمو حسين دو دست خود را روي عصايش تكيه زد و با كشبيدن نفس عميقي گفت:
دخترم من كه هيچوقت عاشق نبودم اما به نظرم عشق قديما مثل يك سياره ي پر نور بوده ... اصلا مثل
همين خورشيد ، خورشيد هم اول فقط يكي بود اما وقتي منفجر شد تقسيم شد به تكه هاي مختلف كه
الان دارن دورش مي چرخن ، زمين ، مريخ ، اورانوس و ... يكي خيلي دورتره و اصلا نمي تونه از نور
خوشيد بهره بگيره و سرده و يكي خيلي نزديكشه و خيلي گرمه و يكي هم مثل زمين متعادله و در حد
مطلوبي از فاصله با خورشيد قرار داره.
خورشيد عشق هم وقتي منفجر شد به تكه هاي مختلفي تقسيم شد ، پول ، هوس ، جاه طلبي ، دوست
داشتن و همه ي اينا گرداگردش مي چرخن و هر كس بتونه به اون فاصله ي مطلوب با خورشيد عشق
برسه مي تونه آروم و بي دغدغه و كمي هم عاشق زندگي كنه!
اگه خيلي بهش نزديك بشي ميسوزي و اگه خيلي دور بشي سرد سرد ميشي و ديگه اون رو فراموش
مي كني ...
نثار كه معصومانه محو مثالهاي عمو حسين شده بود گفت :
- پس ديگه منتظر نباشم؟
وقتي عمو حسين نتوانست جوابي به سوالش بدهد دوباره ادامه داد :
- ديدن اون براي من از سلامتي خودم هم با ارزش تر بود به خاطر همين از اون آقايي كه مريم گفت
خواستم تا از خدا بخواد كه كاري كنه دوباره ببينمش.
عمو حسين انگار كه حرفهايي نگفته يادش آمده باشد پرسيد :
- راستي دخترم اون آقا كي هست؟
مريم گفت اسمش حضرت عباسه! مي گفت همه ي مسلمونها بهش اعتقاد دارن و ازش حاجت مي
گيرن! از اون و خيلي از آدمهاي خوب ديگه كه به خدا نزديكند.
عمو حسين گفت:
همه ي مسلمون ها نه!
ببين دخترم ، توي دين اسلام هم فرقه هايي وجود داره . يك سري سني هستند و يك سري مثل اكثر
ايرانيها و بعضي از كشورهاي اطراف ايران شيعه هستند . فرقه هاي ديگه اي هم هست كه نمي خوام
زياد فكرت رو مشغول كنم.
هر كدوم از اين فرقه ها به يك سري از آدمها اعتقاد دارن و فكر مي كنند كه اعتقادشون درسته. اگه از
من پيرمرد ميشنوي اينو بدون كه اعتقاد چيز خوبي نيست . اعتقاد باعث ميشه تا درهاي انديشه بسته
بشن و آدمي نتونه پيشرفت كنه. هر كسي توي هرجاي اين دنيا به چيزي اعتقاد داره . اين بستگي به
مليت و يا قوميت و مكان جغرافيايي زندگيش داره . هر كسي هم فكر مي كنه كه اعتقادش درست تر
از بقيه هست. مثلا ممكنه من به چيزي اعتقاد داشته باشم و فكر كنم كه خيلي درسته. به آدمي كه به
من گفتن خيلي به خدا نزديكه اعتقاد داشته باشم در همين حال ممكنه كيلومتر ها اونطرف تر يك
هندي به يك گاو به همون اندازه اعتقاد داشته باشه كه من به مرد خداي خودم دارم و هر دومون هم
فكر مي كنيم كه اعتقادمون درست و آسمانيه! هر دومون براي خودمون معنوياتي داريم و به اونها عمل
مي كنيم! از اونها خواسته هايي داريم و يك عده به خواسته هاشون ميرسن و فكر مي كنند كه
معبدشون باعث برآورده شدن حاجتشون شده و عده اي هم كه به خواسته هاشون نمي رسند فكر مي
كنند كه صلاح كار در اين بوده ! اونها هيچوقت نميتونن به اين فكر كنند كه اتفاقاتي كه در اين دنيا
ميوفته گاهي خوبه و گاهي بد و همه ي اين اتفاقات هستند كه زندگي رو تشكيل ميدن! اونها هيچوقت
نمي تونن به اين فكر كنند كه اون چيزي كه باعث شده خواسته ي اونها برآورده بشه اتفاق خوبي بوده
كه قرار بوده براشون بيوفته نه حاجتي كه بر آورده شده! و اتفاقات بد هم به همين ترتيب ... تنها چيزي
كه باعث ميشه اونها نتونن اين مساله رو بفهمند همون اعتقاد هستش! اعتقادي كه فكر و انديشه ي رو
به پشرفتشون رو مسدود و غير قابل پيشرفت مي كنه!
نثار كه نتوانسته بود همه ي حرفهاي عمو حسين را بفهمد پرسيد:
- پس آدمهايي كه تونستند درست فكر و پيشرفت كنند هيچوقت به چيزي اعتقاد نداشتند؟
عمو حسين دستش را در جيبش كرد و پس از اندكي جستجو چيزي را در آن يافت و از جيبش بيرون
آورد و كف دستش رو به نثار قرارش داد و گفت:
اين جواهر رو مي بيني؟
همانطور كه نثار به آن نگين قرمز رنگ نگاه مي كرد عمو حسين ادامه داد :
من حدود بيست سال پيش جور ديگري در مورد اين نگين فكر مي كردم اما يك اتفاق باعث شد كه
الان نظر ديگري داشته باشم!
من در گذشته فكر مي كردم كه اين نگين حافظ جان منه اما الان فكر مي كنم كه علم پزشكي و اين
بيمارستان اين كار رو انجام ميده!
بله ! آدمهايي كه الان درست فكر مي كنند اگه توي يك قوم خرافاتي به دنيا اومده باشن شايد توسط
يك اتفاق به راه درست انديشيدن كشيده شدند و يا اينكه از اول درست آموزش ديدند و خرافات به
اونها تزريق نشده.
اينها آدمهايي هستند كه براي درمان بيماريها و خيلي ديگر از مشكلات بشر دست بر دعا بر نمي دارند
بلكه دنبال راه حل درست تري هستند و انرژي بيشتري براي اين هدف مصرف مي كنند.
نثار كه اينبار به جاي شنيدن داستانهاي زيباي عمو حسين توانسته بود از زبان آن پيرمرد چيزهاي
بيشتري بياموزد پس از آمدن پرستار آماده شد تا مانند هر روز براي آرمايشات پزشكي خون رگهايش
را بگيرند. وقتي پرستار مشغول محيا كردن ابزارش بود ، عمو حسين ديگر به چاچوب در رسيده بود و
همانطور كه در حال خارج شدن از اتاق بود برگشت و با لبخند پير و رنجوري رو به نثار گفت :
تنها چيزي كه مي تونه بيماريها رو درمان كنه علم پزشكي و پيشرفت اون هستش دخترم نه دعا و
حاجت ! اما در مورد عشق .... نمي دونم !
شايد هوس دوباره!
نثار بعد از انجام آزمايشات پزشكي مانند اكثر مواقع دراز كشيده بود تا استراحت كند ، چشمانش به
چارچوب در بود و كم كم پلكهايش سنگين شده بودند كه ناگهان متوجه چرخيده شدن پاشنه ي در
شد... به چارچوب در كه نگاه كرد با صحنه ي غير قابل باوري روبرو شد !
***
آمده بود.
كسي كه نثار روزها و هفته ها و ماهها انتظارش را مي كشيد.
نثار اكنون كسي را در چارچوب در مي ديد كه هيچگاه تصور ديدن دوباره اش را نمي كرد. در
روزهاي بيماري تنها كسي كه مي توانست مرحمي بر دردهايش باشد او بود.
كسي كه با آمدنش مي توانست دوران سخت بيماري نثار را با القاي انرژي عشق آرامتر كند و حتي
مرگ را هم براي او شيرين نمايد. نفهميد كه چگونه همديگر را در آغوش كشيدند، همان بوي خوش
هميشگي را از ميان موها و پوست معشوقش حس كرد. با فشردن او هيچكدام از دردهايش را كه در
حالت عادي هم او را تنها نمي گذاشتند احساس نكرد. بعد از نوازش يكديگر همچنان كه در آغوش
هم بودند جملاتي ميانشان رد و بدل شد.
- چرا رفتي؟ چرا منو تنها گذاشتي؟
- نثار من در مورد تو... در مورد تو اشتباه كردم... يك اشتباه بزرگ
- چرا به من نگفتي كه مي خواي تنهام بذاري؟
دنياي من تو بودي... هميشه ي من تو بودي.. چطور دلت اومد دنياي هميشگي من رو ازم بگيري و با
خودت ببري؟
- نثار ! ديگه به اون روزها فكر نكن... من دوباره اومدم ... اومدم كه هميشه با تو بمونم... هيچكدوم از
اون حرفها و قولهايي كه گذشته ها به هم داده بوديم از بين نرفته ... همه ي اونا دوباره سر جاشه... من
اينجام
ريتم صداي او مانند يك نوار قديمي كه دوباره به گوشش رسيده بود آشنا و يادآور خاطرات خوب
گذشته اش بود...
نثار هنوز صورت او را درست نديده بود و اين فرصت را در ميان اشتياق در آغوش كشيدن عشقش و
ناباري اوليه اش پس از ديدن او از دست داده بود. با دو دست سر او را گرفت و جلوي صورتش نگه
داشت... با ديدن چشمان او تمام وجودش شروع به لرزيدن كرد... نثار با صحنه اي رويايي مواجه شده
بود ... همان چشمان خسته و گيرا !
دوباره همان او ...
لبخند بچه گانه اش را به نفسهاي بريده بريده اش پيوند زد و رو به عشقش گفت:
- يادته بهت مي گفتم اگه با ماشينت تند بري در عوض هر كيلومتر سرعت اضافه يك بار از ضربان
قلب من كم ميشه؟
تو الان در آغوش مني اما قلبم داره تند تند ميزنه ... داره از جاش در مي آد... ميخواد بره پيش قلب
تو...
با دست سر او را روي سينه اش قرار داد...
- گوش كن ... ميشنوي؟...
ه ... ه ... ه ... هاه
دستگاه كنترل كننده ضربان قلب نثار با صداي آژيرش پرستاران كشيك را متوجه خود ساخت.
يكي از پرستاران كه خواب آلود بالاي سر او رسيد با صداي بلند فرياد زد:
- خداي من ! ... دكتر آندرلين رو خبر كنيد... ضربان قلب خيلي بالا رفته! زود دكتر رو خبر كنيد.
دكتر آندرلين كه اتفاقا پزشك كشيك آنشب بود با عجله خود را بالاي سر نثار رساند.
- آرامبخش تزريق كنيد... احتمالاً خواب بد ديده ... زود آرامبخش تزريق كنيدددددد!
دكتر ...
آرامبخش تزريق شد اما ...
ضربان از دست رفت...


پايان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 1:38  توسط آرش  | 

داستان زرد - مجموعه پنج رنگ

رنگ سوم زرد


الو؟ خانم آراد؟
- بله خودم هستم.بفرماييد.
من مايك هستم
-به جا نمي آرم؟
راستش من يك كيف پيدا كردم كه فكر مي كنم صاحبش شما باشيد درسته؟
-آ آ بله خودم هستم شما پيداش كرديد؟
بله صبح وقتي داشتم به محل كارم وارد مي شدم حلوي در ورودي افتاده بود و من برش داشتم اما چون مشغله ي كاريم زياد بود نتونستم همون موقع تماس بگيرم.
-واقعا ممنونم ! همين كه سعي كرديد مهمترين مدارك من رو بهم برسونيد ازتون تشكر مي كنم...
وقتي قرار فردا را براي پس گرفتن كيف مداركش گذاشت تلفن را قطع كرد و آنرا روي ميز قرار داد .
دوباره به كنار پنجره بازگشت و دستانش را ستون بدنش كرد و به منظره ي زيباي اولين روزهاي پاييزي خيره شد.
خورشيد در حال غروب كردن و اشعه ي طلايي اش از ميان ابرها در حال خاموش شدن بود.
به برگهاي زرد پاييزي نگاه مي كرد كه در كف خيابان اولين روزهاي افتادن خود بر روي زمين را تجربه مي كردند.
براي مدت زيادي از نور بازي و رنگ آفريني هاي طبيعت برگها باد و سوز نرم اوايل پاييز لذت برد و ديگر خسته شد.
با احساس درد ناشي از تكيه بر هر دو دستش آسمان را كه خاموش شده بود رها كرد و پنجره را بست.
كاغد آدرس مداركش را به همراه تلفنش برداشت و به طرف در اتاق حركت كرد.
او به اتاق پسر كوچكش كه آرام خوابيده بود رفت تا به او سري بزند.همانطور كه انتظارش را داشت با لب و لوچه ي آويزان و موهاي طلايي و لختش مانند يك عروسك خوابيده بود.
مثل هميشه احساس ترحم مادرانه اش باعث شد تا از بوسيدن عروسكش منصرف شود مبادا كه از
خواب بيدارش كند.
به اتاق خودش رفت و مشغول آرايش كردن شد چون ديگر وقت آمدن شوهرش بود و مي خواست كه مثل هميشه آراسته باشد.
ياسمين آراد زني 35 ساله است كه به همراه دلايل زنده بودنش يعني شوهر و پسر 3 ساله اش زندگي مي كند.
او در زمان بچگي در كشور ايران زندگي مي كرد و به دليل دين مسيحي اش در اقليت قرار داشت.پدر و مادرش 10 سال پس
از به دنيا آمدنش، به دليل شرايط سخت زندگي در ايران تصميم گرفتند از آن كشور مهاجرت كنند
و به آلمان بيايند.
همين هم شد.
او زندگي جديدي را در كشور آلمان شروع كرد و در آنجا مشغول به تحصيل شد و در سن 28 سالگي با يكي از همدوره اي هاي دانشگاهش كه او هم يك ايراني ارمني بود ازدواج كرد.
حاصل اين ازدواج پسري 3 ساله به نام ميكاييل است كه اكنون هر سه به همراه هم زندگي عادي و خوبي را مي گذرانند.
***
صداي چرخيدن كليد در قفل درب، ياسمين را كه مشغول تماشاي تلويزيون بود به خود آورد.
برگشت و از روي كاناپه اي كه رويش لم داده بود شوهرش را ديد كه در چارچوب در ايستاده و مثل هميشه با لبخندي منتظر استقبال همسرش است.
-چقدر امروز دير اومدي!
اين آخرين جمله قبل از در آغوش كشيدن و بوسه اي از لبهاي همسرش بود. كيف را از دستش گرفت و با هم وارد اتاق شدند.
***
-راستي مت يه خبر خوب برات دارم.امروز يه آقايي زنگ زد و گفت كه كيف مداركم رو پيدا كرده فردا قراره برم و ازش بگيرم!
مت كه تازه غذايش تمام شده بود و در حال نوشيدن آب بود با سرفه اي كه به علت پريدن آب در گلويش از تعجب زياد بود ليوان را روي ميز گذاشت و با تعجب گفت:
جدي ميگي ياسمين؟ كيف پيدا شد؟
-آره آدم خوبي بود.داشته ميرفته سر كار كه كيف رو تو خيابون پيدا كرده. فردا ساعت 8 صبح قراره برم و ازش بگيرم.
- من پول اضافي ندارم كه بخواي مژدگاني بديا!!!
مت مثل هميشه كه شوخي مي كند با خنده اين جمله را گفت و دستش را به سمت صورت ياسمين برد. گوشه ي لپ او را با دو انگشنش گرفت و اندكي فشار داد و گفت:
- از پولاي خوت بايد بدي...!
--اون كه اصلا حرف مژدگاني نزد... خسيس!
هر دو خنديدند و تصميم گرفتند مثل هميشه تا صبح در آغوش آسوده ي هم استراحت كنند.
اول سري به پسرشان كه همچنان در خواب ناز بود زدند و بعد به سمت اتاق خوابشان روانه شدند.
هميشه اين آرامش حاكم بر زندگي آنها ياسمين را از زندگي شان راضي نگه مي داشت.
با اينكه هيچوقت عاشق مت نبود اما او را مناسبترين مرد براي زندگي مشترك مي دانست.


قسمت دوم

خورشيد نور خود را كشيده و كشيده بود تا بالاخره توانسته بود آنرا از شكاف ميان پنجره و پرده اتاق روي صورت ياسمين بياندازد و او را بيدار كند. ياسمين هم با عجله ي ذاتي اش دستورات لازم را به خانم لوپز مستخدم داده بود و زود آماده شده بود تا به قرار ساعت هشت اش برسد .اما مثل هميشه با دكمه هاي ريموت در پاركينگ مشكل پيدا كرده بود و همچنان پشت در گير افتاده
بود.
بالاخره توانست ماشينش را بيرون بياورد.از دور خانم صميمي آن پيرزن ايراني و دوست داشتني كه در همسايگي شان همراه با شوهرش زندگي مي كرد را ديد كه مثل هميشه دست شوهر پيرش را
گرفته بود تا آنرا سوار ماشين كند و به بيمارستان بزرگي كه نزديك پارك " لوگزمبورگر استرايز" بود ببرد تا به درمانش ادامه دهد.
ياسمين كه مثل هميشه به آن دو خيره شده بود به افكاري عميق فرو رفت.افكاري كه هميشه در مغزش مي چرخيدند.جمله اي كه هميشه بعد از ديدن اين صحنه با خود مي گفت: "آيا ممكنه منم يه روزي مت رو تا اين حد دوست داشته باشم كه اينجوري مراقبش باشم؟"
نفهميد كه چگونه به خود آمد و ماشين را روشن كرد و مشغول حركت شد.باز هم يادش رفت تا به تابلوي تبليغاتي بزرگي كه در منتها عليه سمت راست چهار راه اول نصب شده بود نگاه نكند. در
آن پوستر مردي ديده مي شد كه مشغول بوسيدن همسرش بخ خواب رفته اش است.با نگاه به آن صحنه دوباره و مثل هميشه با خود فكر كرد كه آيا مت صبح زود قبل از رفتن به سر كارش او را بوسيده است يا نه؟!
باز هم خوره ي افكار مدام و چند ساله اش كه همه ي آنها نشات گرفته از زندگي با مت بود به جانش افتاد.نمي دانست كه چگونه توانسته تا امروز با اين مرد زندگي كند.مردي كه نه تنها ظاهر زيبايي نداشت انگار با محبت هم بيگانه زاده شده بود و نمي توانست پاسخ درخواستهاي ذهني و
شكل گرفته ي سرشار از محبت و نوجه طلبي ياسمين را بدهد.ظاهر مت هم هيچگاه به دلش ننشسته بود و نمي دانست كه چرا آن روز گرم تابستان در محوطه دانشگاه " كولتور يوني " به در خواست ازدواجش پاسخ منفي نداد. شايد به خاطر عادتي بود كه به دليل نزديك بودن رشته تحصيلي شان آنها را مجبور مي كرد تا هميشه با هم باشند، يا چيزهاي ديگر.ياسمين واقعا نمي دانست كه چرا توانسته در كنار مت بماند و زندگي كند.
وفاداري شديد ياسمن به تعهدش باعث شده بود تا به پيشنهادهاي زيادي پشت كند و همچنان
 تواند در كنار شوهرش و اين رابطه ي پر معما بماند.رابطه اي كه هيچگاه آن چيزي نبوده كه ياسمين در روياهايش تصور مي كرد.
تاثير اين جريان در زندگي ياسمين به قدري بود كه در كوچكترين مسايل روزمره هم خود را نشان ميداد به طوري كه او از ديدن فيلمهاي رمنتيك يا اپيزودهاي عاشقانه دوري مي كرد و هميشه سعي داشت تا مسير فكري خود را به سويي ديگر هدايت كند. چيزي كه هم به نفع خود و هم شوهر و
پسر كوچكش بود.اما باز با تمام اين درگيري ها و گره هاي كور، احساس ناشناخته اي در زندگي او و مت وجود داشت كه مانع از به نهايت رسيدن صبر ياسمين و پاره شدن بند زندگي آنها مي
شد. به پسرش ، به وابستگي ناشي در كنار مت بودن، به احساس وفاداريش و به خيلي چيزهاي دیگر فكر كرده بود اما باز هم هيچكدام اينها را دليل وجود اين احساس ناشناخته نيافت. مثل هميشه پسرك واكسي، دليل پاره شدن رشته هاي فكري ياسمين بود.پسر سياه رو و كوچك را
اكثر اوقات در پياده رو چهار راه چهارم ميديد كه با ديدن ماشين زرد به سوي او ميدويد و با انگشتان كوچكش به شيشه ميزد و با لبخندي هميشگي باعث ميشد تا ياسمين به او مقداري پول بدهد.
امروز بايد مسير هميشگي اش را از چهار راه پنجم تغيير ميداد و به سمت منطقه ي" اپلهوف" ميرفت تا كيف مداركش را بگيرد.
10 دقيقه اي وقت داشت. كمي به سرعت خود اضافه كرد.دوست داشت زود تر برسد و با دريافت مدارك مشكلات عديده اي را كه بعد از گم شدن كيف خواب و خوراكش را از او گرفته بودند پايان يافته ببينيد.
در اين ميان با خانه شان هم تماس گرفت و از خانم لوپز در مورد وضعيت ميكاييل پرسيد و خيالش راحت شد.
هميشه از اينكه بخواهد نقش يك مادر فداركار را در قبال فرزندش بازي كند بيزار بود.
مادر فداكاري كه به خاطر بچه اش با مردي بي احساس و سرد و غير منطبق با خواسته هايش زندگي كند.اما مشكل اينجا بود كه هر چه فكر مي كرد به اين نتيجه نمي رسيد كه ميكاييل دليل آن
احساس عجيب چسبناك باشد.همان احساسي كه باعث ميشد آن بند نهايي پاره نشود و ياسمين همچنان ادامه دهد.
دوباره افكار هر روزه اش مانند فيلمي در جلوي چشمانش شروع به پخش شدن كردند.
مت ، عشق خانم صميمي به شوهر پيرش ، آن پوستر لعنتي ، گذشته ها ، همه و همه. با اين تفاوت كه فيلم امروز در پرده ي نمايشي زيبا كه همان شيشه ي جلوي ماشينش بود پخش ميشد.كوبيده شدن برگهاي زرد و طلايي پاييزي به شيشه و وزش باد شديد با دور نماي چرخيدن و رقصيدن
برگهاي خشك و خوشرنگ در گردبادهاي كوچك و يك مسير صبحگاهي متفاوت پس زمينه ي پرده ي نمايش امروز فيلم ذهنيات هميشگي اش بود.
ياسمين متوجه تابلويي شد كه منطقه "اپلهوف" را نشان ميداد اما بر خلاف گفته ي ديشب يابنده ي مداركش كه به اصطلاخ در محل كارش با ياسمين قرار گذاشته بود آنجا منطقه ي تجاري به نظر نمي آمد و بيشتر به منطقه مسكوني شبيه بود.
با تمام اين اوصاف بعد از مدتي جستجو ياسمين كيوسك تلفن مورد نظر كه محل قرارشان بود را يافت.خوب كه نگاه كرد پسر جواني به ظاهر خوش بر و رو را ديد كه با همان مشخصات هماهنگ شده كمي آنطرف تر از كيوسك تلفن ايستاده است.


قسمت سوم

فرمان را سفت چسبيده بود. دستانش عرق كرده بود و پاهايش روي پدال گاز و ترمز مي لرزيد.
بعد از گرفتن كبف مدارك از پسرك داخل ماشين نشست و در اين وضعيت قرار گرفت.
با چشمانش قدمهاي پسرك را مي شمرد كه در حال نزديك شدن به ساختماني در آنسوي خيابان بود.
لحظاتي پيش برق چشمان پسرك ياسمين را خشك كرد. نفهميد كه چگونه مايك خود را معرفي كرد و كيف را تحويل داد و نفهميد كه چگونه در اتومبيلش نشست.
فقط دور شدن مايك در آن لحظه ناراحتش مي كرد. دلش نمي خواست كه مايك كليد را داخل قفل درب ساختمان بياندازد و داخل شود و ديگر او را نبيند.
اما اين اتفاق افتاد.
تكثير احساسي جديد در وجود ياسمين باعث شده بود كه احساسات ديگرش تحت تاثير قرار بگيرد.
نوعي در هم آميختگي همراه با فراموشي در مورد هر چيزي كه قبلا مي دانسته است.
او در حال تحمل اثرات يك نگاه بود.نگاهي كه او را از خود بي خود كرده بود.نگاهي كه احساسش را تاكنون تجربه نكرده بود.
ياسمين مرد آرزوهايش را ديده بود.همان چهره ، همان رفتار ، همان مردي كه از نوجواني هميشه دوست داشت تا عاشقش باشد.
همه جيز برايش باور نكردني بود. صحنه برايش عوض شده بود. احساس تغييري متفاوت. احساس مي كرد كه ديگر خودش نيست.
چيزي شبيه به عشق سراسر وجودش را فرا گرفته بود. عشقي از نوعي مخملي. عشقي كه در گذشته هايش فقط در قصه هاي شيشه اي مادر بزرگش مي يافت.
همچنان بي حركت مانده و به آن ساختمان خيره شده بود. در آيينه ي ماشين نگاهي به خود انداخت. به چشمانش.
ديگر آن طراوت و شادابي گذشته هاي صورتي اش در چشمانش موج نمي زد. صورت زرد و عرق كرده و چشماني كه چند خط نيز در پايينش پيدا شده بودند. چه عشق دير هنگاهي!
اين لحظات براي ياسمين لحظاتي بود كه به هيچ چيز جز خود و احساسش فكر نمي كرد.
انگار كل جريان زندگي و گذشته اش در پوشه اي خاك خورده از بايگاني بيرون آورده و تقديمش
شده بود و او مشغول بررسي تك تك لحظات و پرونده هاي آن بود و شايد دنبال جايي خالي براي
ايجاد پرونده اي جديد مي گشت اما هيچ جايي براي اين پرونده ي جديد نمي يافت.
اكنون بي ارزش ترين چيز برايش با ارزش ترين مداركي بود كه يافته بود و با ارزش ترين چيز
برايش مرد گم شده ي زندگي اش بود كه رفته بود.
كمي به خود آمده بود.فهميد كه كجاست. معناي كلاج، دنده، اتومبيل و حيابان را دريافت.
چون جسم مايك را در آن ساختمان فرض مي كرد نمي توانست از آنجا تكان بخورد.
صداي زنگ تلفن همراهش همراه شد با برداشتن گوشي و نگاه كردن به شماره...
مت بود...
در آن لحظه مت در ذهن ياسمين چه جايگاهي مي توانست داشته باشد.
يك غريبه؟ يك مزاحم؟ يك از پيش شكست خورده؟ يك بد شانس؟ كسي كه زندگي اش در حال
پاشيده شدن است؟
تمام اين فكرها باعث شد تا مت از آنور، گوشي را گذاشته و جوابي از طرف ياسمين دريافت نكند.
همينطور كه گوشي در دستش بود رشته ي افكارش دوباره به سمت برخورد چند لحظه پيشش با
مايك كشيده شد...
"سلام من مايك هستم -- بفرماييد اينم مداركتون --- بفرماييد --- خانم آراد خودتون هستيد
ديگه؟ --- خانم صداي من رو مي شنويد؟! "
ياسمين در تعجب بود كه چگونه ممكن است با يك نگاه آنگونه خشك شود؟
به راستي چه اتقاقي براي ياسمين افتاده بود؟
شايد هم يك احساس آني و لحظه اي او را فراگرفته است.
اما نه! اين يك موضوع علمي و واضح است كه ممكن است براي هر انساني پيش بيايد و بيشتر
براي انسانهايي كه زمينه ي بسيار مناسب و ورودي كاملا مساعدي در ذهن خود براي پذيرش يك
عشق يا احساس گمشده داشته باشند.
ميخكوب شدن ياسمين پيامد رد و بدل شده تعداد زيادي احساس در يك لحظه و يك نگاه بود.
نگاهي به اندازه ي چند ثانيه و احساساتي به طول عمرش.
نگاهي كه در هر لحظه ممكن است هركسي را محصور خود كند و باعث شود كه همه ي گذشته
هاي خوب و بد به فراموشي سپرده شود و حتي هر انسان واقعا عاشقي را تسليم خود نمايد تا از
عشق و گذشته اش و خيلي چيزهاي ديگر در راه آن نگاه بگذرد و تن به جاذبه ي آن نگاه
دهد.هميشه انسانهايي بودند كه واقعا فكر مي كردند عاشق واقعي هستند اما در برابر اين نگاه تسليم
شدند!
اين نگاه معروف اينبار و در اينجا گريبان انساني نه عاشق اما وفادار را گرفت.
صداي زنگ موبايل...
- الو سلام مت
-- جواب ندادي
- اوم م م
-- ياسمين؟ مدارك رو گرفتي؟
-گرفتم
-- حالت خوبه؟
- خوبم
-- همه ي سندها هستن؟
-اوم م همين الان گرفتم ... بايد ببينيم.
-- باشه خبرم كن!
- باشه.
--- باي هاني.
- باي مت.
تلفن مت باعث شد كه او بيشتر حواسش جمع شود و تصميم بگيرد تا حركت كند.
هنوز نمي دانست خانه اي كه مايك به آن وارد شد كجاست و آيا دوباره مي تواند مايك را در آنجا
بيابد يا نه.
تمام مسيري را كه آمده بود در حال رفتن بود و صحنه ها برايش به گونه اي ديگر مي آمدند.
كمي كه فكر كرد متوجه شد كه يك شوهر و پسر كوچك هم دارد!
كمي كه فكر كرد متوجه شد كه مشغول يك زندگي زناشويي است!
وقتي خوب از آن منطقه دور شد و به خود آمد فهميد كه چه احساس شرم آوري گريبانگيرش شده
و نفهميده است!
هيجانات ذهني باعث شده بود كه در آن لحظه و آنجا به اين چيزها فكر نكند و فقط به مايك
بيانديشد. به دو چشم رعد آسا كه لفظ وفاداري او را از پاي در آورد.
به قامت يك مرد كه هميشه در افكار محالش بوده اما هيچگاه به طور واقعي در زندگيش نبوده
است.
او نمي توانست نظم و ترتيبي به اتفاقات امروز در ذهنش بدهد.
فكر كردن به تمام جريانات پيش آمده فقط باعث مي شد كه بر سرعت اتومبيل او افزوده شود.
وقتي به مت فكر مي كرد احساس غريبي را تجربه مي كرد.نمي دانست بايد چه عكس العملي در
برابر اين اتفاق از خود نشان دهد.به كلي گيج شده بود.عشق را براي اولين بار تجربه مي كرد اما از
چه نوعي؟! در يك لحظه و يك آن تمام زندگيش در يك طرف قرار گرفت و يك مرد غريبه در
طرفي ديگر!
هميشه وقتي به مشكلات بزرگ و حل نشدني برخورد مي كرد با تنها كسي كه در ميان مي گذاشت
پدرش بود. اينبار هم تصميم گرفت از او كمك بخواهد به همين خاطر مسيرش را به سمت
قبرستان عوض كرد.
نزديك ظهر بود او در راه ، لحظات زيادي را به همه چيز فكر كرد. فقط در حال كلنجار رفتن با
خود بود. چند بار هم نزديك بود تصادف كند كه شانس همراهش بود و اين اتفاق رخ نداد.
بالاخره به قبرستان رسيد.مثل هميشه از فروشگاه براي مرغابي هاي درياچه غذا خريد و مسير
هميشگي براي رسيدن به آرامگاه پدرش را طي كرد.
هميشه با رفتن به آنجا به آرامش مي رسيد. گويا آرامگاه خودش است! آنجا حرفهاي دلش را با
باقيمانده اي خاكي از پدرش بازگو مي كرد و از او و روانش كمك مي گرفت.همانند روزهاي
حياتش كه هميشه مامني در برابر ترسها و مشكلات ياسمين بود.
نشست و برگهاي زرد و خشك را از روي سنگ قبر كنار زد.او براي مدت زيادي با پدرش دردل و
دل كرد و اشك ريخت.همه چيز را براي او گفت.او مدت زيادي را همانطور و در همان حالت
گذراند و فكر كرد و همه ي جوانب را در نظر گرفت. به پدرش به وفاداري مادرش به او . به مت.
به پسرش . به مايك . به تمام اتفاقات زندگيش . به آينده و به همه چيز و همه چيز و همه جيز.
وقتي به خود آمد دو ساعتي گذشته بود. به اطراف نگاهي انداخت. اشكهايش چندين بار آمده و
دوباره خشكيده بودند و اين باعث شده بود چشمانش خسته و پف كرده شوند و به سختي مي
توانست ببيند. خوب كه دقت كرد آنطرف تر، پيرزن سياهپوشي را ديد كه بالاي سر يك قبر خالي
ايستاده و گور كني مشغول كندن زمين است.بلند شد و ايستاد تا برود.او تصميمش را گرفته بود.مثل
هميشه با كمك پدرش توانست درست ترين راه حل را براي مشكلش پيدا كند .
فراموشي هر آنچه كه امروز ديده و بازگشتن به همان زندگي وفادارانه اش با مت تصميم فطعي اش
بود . تصميمي كه با كمك روان پاك و بي آلايش پدرش گرفته بود. با فكر كردن به همه چيز و در
نظر گرفتن همه ي شرايط و عواقب كار و با در نظر گرفتن حساسيت هاي خانوادگي و اصالتشان
تن دادن به اين عشق را عملي بسيار زشت ديد و متوجه شد كه به هيچوجه با ذات وفادارش
سازگار نيست.
مصمم شد تا ريشه ي اين عشق را از اساس در وجودش بخشكاند و چون مي دانست كه مي تواند
با اقتدار تصميمش را گرفت.
از پدرش تشكر كرد و از جاي خود بلند شد.بدنش كرخت و سفت شده بود و زانوهايش درد
گرفته بودند.بايد مثل هميشه براي غذا دادن به پرندگان به سمت درياچه مي رفت.مسير به گونه اي
شد كه بايد از كنار آن پيرزن نيز مي گذشت.وقتي به نزديكي او رسيد توانست صداي پيرزن را
بشنود كه به گور كن مي گفت قبر براي دختر جوانش است.با خودش فكر كرد كه" بيچاره دختر!
حتما مريضي سختي داره" به حركتش ادامه داد .به نرده هاي كنار درياچه رسيد و مشغول انداختن
تكه هاي غدا براي مرغابي هاي درياچه شد و سعي كرد كه به هيچ چيزي جز اين كار فكر نكند!
***
ساعت تقريبا 8 شب بود كه ياسمين كليد را در قفل انداخت و درب را باز كرد.اولين كسي كه به
استقبالش آمد خانم لوپز بود. در حالي كه پالتوي ياسمين را از دستش گرفت ، علت دير آمدنش را
پرسيد و همچنين به ياسمين گفت كه ميكاييل تازه خوابيده و امروز خيلي بهانه اش را گرفته و به
زور او را خوابانده است.
ياسمين از لوپز تشكر كرد و اجازه داد تا به خانه اش برود.
به اتاق ميكاييل رفت.اندكي كنار او نشست و به صورتش خيره شد. به معصوميتش نگاه كرد و بر
تصميمي كه گرفته بود مصمم تر شد.
فكر كردن به مت با اينكه نمي توانست كمك احساسي خاصي براي او باشد اما مي توانست ياد آور
اين باشد كه شوهر دارد و متعهد است.
به در و ديوار خانه نگاهي انداخت و از احساس امروزش شرمگين شد و سعي كرد كه مايك را به
خاطر نياورد و در تلاش براي اين موضوع از درون ميلرزيد.
به اتاقش رفت.ديگر نزديك آمدن مت بود ولي به سمت ميز آرايش نرفت.
او خسته بود و خود را روي تخت انداخت و چشمانش را بست.براي مدتي خوابش برد.
سر و صدا باعث شد تا از خواب بپرد.اولين چيزي كه در ذهنش خود را باز يافت مايك بود! به
خود تشري زد تا به چيز ديگري فكر كند. خواب آلوده چشمانش را تيز كرد و از لابلاي درب مت
را ديد كه مدارك را از كيف بيرون آورده و مشغول وارسي آنها است.دوباره چشمانش را بست و
خوابش برد.چند ساعت بعد وقتي باز از خواب بيدار شد همه جا تاريك بود.گويا نيمه هاي شب
بود.
حضور مت را در كنارش احساس كرد.نگاهي انداخت و مت را در پايين تخت ديد كه روي زمين
خوابيده و پتويي هم روي خود كشيده است.
خودش هم پتويي را كه مت رويش انداخته بود بر سرش كشيد و دوباه چشمانش را بست تا
خوابش ببرد.


قسمت چهارم


فقط يك مدرك جا مانده از كيف مدارك باعث شد تا ياسمين دوباره مجبور شود نزد مايك برگردد.
همين موجب شد تا همه چيز تغيير كند.
اظهار علاقه ي ياسمين به مايك و آغاز يك رابطه ي غير متعارف اولين نتيجه ي اين پيش آمد بود.
ياسمين توانست خود را به طور كامل توجيه كند.
او توانست بر تمام نگرانيها و ترسهاي ذهني خود غلبه كند.
ياسمين جا ماندن دفترچه ي تلفن از كيف مدارك نزد مايك را اتفاقي آگاهانه از طرف يك نيروي
ماورا دانست كه مي خواسته باعث شود كه اين رابطه شكل بگيرد.
همه ي رويدادها را جريان هماهنگ شده اي ديد كه قصدشان هدايت او به سوي مقصدي خاص
يعني رسيدن به مايك بوده است.
او با توجيهات بسياري تصميم بر ابراز اين عشق گرفت.
توجيهاتي كه بي شك مانند سفالهاي رنگين و دلفريبي بودند كه از كوره ي عشق او بيرون مي
آمدند.
ياسمين تمام حقيقت را در عشق ديد و شايد اين عشق بود كه خود را جلو انداخته و خود را
حقيقت محض معرفي مي كرد.
براي بدست آوردن دل مايك تلاش زيادي نكرد و راحت تر از آنچه كه فكرش را مي كرد او را
تسليم شده ديد.
او روزها و هفته ها به مايك عشق ورزيد و توانست تمام محبتي را كه سالها نتوانسته بود به
شوهرش مت ابراز كند بروز دهد.
گذر زمان باعث شد كه وقاحت اين رابطه ي غير متعارف برايش كمرنگ شود و ديگر به آن فكر
نكند.
هيچكس متوجه نشد كه ياسمين از محل كارش مرخصي گرفته و به جاي آن روزهايش را براي
مايك زندگي مي كند.
فقط شبها مي توانست نقش همسري ماشيني را براي مت بازي كند اما براي ميكاييل مادري واقعي
بود.
... و مت مثل هميشه با اطمينان و بي تفاوت زندگي مي كرد.
احساسات مت كاملا عادي و متعارف بود.آنقدر عادي كه هرگز نتوانست تغييرات ياسمين را حس
كند.
او يك مرد كامل در معيارهاي روزمره بود اما شايد رمانتيك بودن ياسمين مسبب اين شكاف حسي
بود.
شايد تنها كسي كه با احساس كوچكش تغييرات را در مادرش درمي يافت ميكاييل بود.
مي توانست نوع نگاه مادرش را درك كند. نگاهي كه هميشه همراه با ترديد بود.
و شايد وقتي خودش را به خواب ميزد ديگر زير چشمي سايه ي مادرش را احساس نمي كرد كه به
او خيره شده است.
روزهايي كه به قبرستان مي رفت پدرش را نيز توجيه مي كرد و در خيال خودش توانسته بود
موافقت پدر در خاك خفته اش را نيز جلب كند.
براي پدرش از عشق و احساس واقعيش مي گفت و هزاران دليل را مرور مي كرد تا بتواند با
وجداني آسوده گورستان را ترك كند.
تمام احساسات خوبش گاهي نقطه ي مقابلي هم داشت و به همان اندازه كه خوب و عاشق بود بد
و رسوا هم مي شد.
گاهي وقتي پيرزني را در گورستان مي ديد كه بر سر گوري خالي گريه مي كند با كسب احساسي
عجيب خود را مرتبط با اين اتفاق مي يافت.
شايد خود را به جاي كسي كه قرار است در گور بخوابد و شايد جاي آن پيرزن و حتي جاي ساك
دستي سفيد پيرزن كه هميشه به همراه داشت فرض ميكرد!
لحظات زيادي را با خداي خودش درد و دل مي كرد و احساس مي كرد كه خدا نيز با او همراه
است. احساس مي كرد كه خداوند نيروي عشق او را ديده
و بر او به خاطر اين نوع زندگي كردن خرده نمي گيرد.
او با عشقش توانسته بود در ذهنش خدا را نيز با خود همراه كند و رضايتش را جلب كند.
گاهي ياد حرفهاي يك خداناباور در سالهايي دور مي افتاد كه به ياسمين مي گفت خدا آنچيزيست
كه ما خود براي خود ساخته ايم.
همان چيزي است كه در مغز ما شكل يافته و چيزي فراتر از آن نيست و ما مي توانيم هر لحظه
تغييرش دهيم.
ياسمين هيچگاه حرفهاي او را قبول نكرد و هميشه خدا را بالاتر و بزرگتر و ناظر بر اعمالش مي
ديد كه كيفيت كارهايش را زير نظر دارد و روزي از او بازخواست خواهد كرد.
و هنوز هم بر همين عقيده بود و هيچگاه نتوانست بفهمد كه چرا مايك توانسته بود خدايش را نيز
تحت تاثير قرار دهد و باعث شود كه خدا نيز با عشق او همراه شود.
مهمترين موضوع در زندگي ياسمين مايك بود كه مي توانست بر همه چيز اثر بگذارد. بر همه چيز!
او هيچگاه برايش مهم نبود كه عكس العمل مايك در قبال عشقش چگونه است و تنها اين برايش
كافي بود كه مايك را داشته باشد و او را در كنار خود ببيند.
مي Domstrasse وقتي روزهاي باراني در كنار هم قدم ميزدند و يا وقتي دلش تنگ مي شد و به
رفت تا مايك از پنجره براي او دست تكان دهد بهترين لحظاتش شكل مي گرفتند.
اطمينان داشت همه ي محبتهايي را كه با مايك مي كند باعث خواهد شد تا مايك هر روز بيشتر او
را دوست داشته باشد و اين عشق را باور كند.
وقتي در كنار مايك در خيابان قدم ميزد احساس مي كرد كه خوشبخت ترين زن روي زمين است و
تمام احساسات خوب و عاشقانه را در خود حس ميكرد.
مايك مرد احساساتش بود. همان كسي كه هميشه در تصورش بود. همان كسي كه از نوجواني تا
هنگاه ازدواج به دنبالش بود.همان كسي كه هميشه در تصوراتش تنها كسي بود
كه مي توانست احساساتش را خالصانه با او تقسيم كند.
حتي از پاك كردن كثافتهاي داخل گوشهاي مايك هم احساس خوبي مي يافت و به شوخي گاهي
اين كار را مي كرد. حتي ناخنهاي مايك را مي گرفت و لذت ميبرد.
انواع هديه و پيشكش ها.
لباسهايي كه دوست داشت مايك بپوشد را برايش ميخريد و مانند بتي او را براي خود تزيين مي
كرد و مي پرستيد.
اما با وجود تمام اين عاشقانه ها و شاديهاي خوب تحمل مراقبت از اينكه ديگران متوجه اين رابطه
نشوند فشار زيادي را از لحاظ امنيتي بر ياسمين تحميل ميكرد.
به طور مثال زماني كه سعي داشت آن مجسمه ي زيبا و دوست داشتني ترين شي زندگيش را از
ويترين خانه بردارد و به مايك هديه دهد فكر اينكه شوهرش متوجه نبودن آن شود و از
او سوال كند بسيار آزارش داد زيرا آن مجسمه به نوعي سمبل وفاداري و يادگاري براي شروع
زندگيشان بود و مانند حلقه ي ازدواج حرمت داشت.اما نمي توانست مانند حلقه ي ازدواج ياسمين
هر رزو از دستش خارج شود و هر شب دوباره بازگردد! بالاخره توانست آن مجسمه ي زيبا را كه
عزيزترين چيز برايش بود به مايك هديه دهد و اين را هم به او گفت.
تمام اين روزها با تمام لحظه هاي عشق ترس و حتي احساس بي تفاوتي و مزاحم پنداشتن بعضي
افراد كه گاهي در مواجهه با مت به اين احساس دست مي يافت مي گذشتند.
با وجود اين همه عشق به مايك هيچگاه به طور كامل از مت متنفر نمي شد و همان نيروي
ناشناخته ي هميشگي باعث مي شد تا ياسمين به طور كامل از زندگي اولش دست نكشد و تصميم
نگيرد كه اين سو را رها كرده و به طور كامل به جريان زندگي عاشقانه اش با مايك بپيوندد.
درست 65 روز از روزي كه عشقش را به مايك ابراز كرد مي گذشت كه يك موضوع باعث شد تا
ياسمين كه تازه اندكي از زير فشار اتفاقات جديد زندگيش خارج شده بود دوباره در تنگنايي
وحشتنناك قرار گيرد...
قسمت پنجم و پاياني
شيشه هاي اتومبيلش را تا ته پايين داده بود و با سرعت زياد حركت مي كرد.
باد با سوزش اندكي بر چهره ي مصممش مي خورد و مانع از پايين رفتن قطره هاي اشك مي شد
و آنها را از كنار صورتش به اطراف مي پاشاند.
خشك و جدي به جاده خيره شده بود و اتومبيل زرد رنگش را با سرعت بالا مي راند. با احساس
جديدش مشغول ايجاد معادلات تازه ي زندگيش بود. شك و ترديد كاملا از وجودش رخت بربسته
بود و به يكباره تبديل به زني قدرتمند در تصميم گيري و هدفمند در زندگي شده بود.
تمام اين تغييرات نتيجه ي اتفاقاتي بود كه در پي پيشنهاد چند روز پيش مايك به او افتاده بود.
ماجرا از آنروزي شروع شد كه مايك در شور و گرماي عشقي بي نظير و غير قابل كنترل ياسمين ،
پيشنهادي را مطرح كرد كه توانست همه چيز را تغيير دهد و ياسمين را كاملا متحول سازد.
در خواست سكس مايك از ياسمين تمامي معادلات را بر هم ريخت.
وقتي كه فهميد.
وقتي كه فهميد چگونه بالغانه عاشق شده اما بچه گانه عشق ورزيده است.
به تنها چيزي كه در اين رابطه فكر نكرده بود سكس بود.
آنقدر در اين رابطه به دنبال تحقق روياهاي سرخورده اش بود كه به كلي فراموش كرده بود كه اين
مورد هم جزيي از روابط عاشقانه است.
و او در تنگنايي سخت قرار گرفته بود.
اما سختي آن اين موضوع نبود كه چگونه مي تواند با داشتن شوهر با غريبه اي سكس داشته باشد.
نه!
سختي ماجرا عملي شدن جدايي قطعي اش از زندگي وفادارانه ي هميشگي با شوهرش مت و
پسرش ميكاييل بود!
عشق به مايك باعث شد تا فقط يك روز پس از آن پيشنهاد هوس انگيز به مايك پاسخ مثبت
دهد.تنها چيزي هم كه در پاسخ مثبت ياسمين هيچ نقشي نداشت هوس بود و باز هم عشق يكه
تازي مي كرد و دليل قبول پيشنهاد مايك از طرف ياسمين همان رسم عاشقي بود.
درست شب بعد از آن پيشنهاد به اتاق ميكاييل كوچولو رفت و او را در آغوش گرفت و تمام
ماجراي عاشقانه اش با مايك را تند تند و نفس نفس زنان همراه با جاري شدن قطرات اشك از
چشمانش براي پسر بچه ي 3 ساله اش كه هيچ چيز از حرفهاي مادرش جز اسم غريبه اي نفهميد
بازگو كرد و درست شب بعدش در همان ساعت در آغوش مايك غلطيد و سكس عاشقانه اي را
تجربه كرد.
ولي آن سكس دليل فشار بي امان امروزش بر پدال گاز نبود اما دليل تمام تغييرات اساسي در
زندگيش بود.
ديدن چهره اي ديگر از مايك در هنگام آن عمل آنچنان ياسمين را متحول كرد كه به يكباره انگار
كه مستي از سرش پريده باشد و يا اينكه از خواب عميقي برخواسته باشد متوجه مسايل ديگري در
زندگيش شد.
درست در همان شبي كه بعد از همخوابي و ارضاي مايك حتي نتوانست تا صبح كنارش بماند و
بيرون زد تا در خيابانها پرسه زند و فكر كند ، آنقدر فكر كرد تا توانست راز بزرگ زندگيش با مت
را كشف كند.
راز همان نيرويي كه باعث ميشد با تمام بي تفاوتي هاي مت نسبت به خود، كششي خاص را از
طرف او احساس كند و وفادار بماند.
آن نيرو چيزي نبود جز تاثير سكس بي نظير مت براي ياسمين كه به آن عادت كرده بود.
چيزي كه نه تنها در مايك نديد بلكه رفتار سكسي مايك باعث آزار بيش از حدش نيز شده بود.
كاملا فهميده بود كه سكس شوهرش آنقدر برايش فوق العاده است كه تفاوت سكس مايك با مت
توانست آتش عشق سركشش را به طور كامل خاموش سازد و او را سرشار از احساسي جديد
نسبت به مت سازد.
اين اتفاق به طرز باور نكردني نه تنها باعث شد كه ياسمين دوباره به زندگي قبليش به طور جدي
نگاه كند بلكه موجب شد تا احساسي عاشقانه نسبت به شوهرش پيدا كند احساسي كه لحظه به
لحظه در او بيشتر گسترش مي يافت و آن را مي توانست همان شب كه دلش براي مت تنگ شده
بود دريابد.
اينكه به يكباره تمام حس عاشقانه اش را نسبت به مايك از دست داد ، نمي توانست به اندازه ي
حال و هواي بعد از يك شكست عشقي ياسمين را ناراحت كند زيرا احساسي ريشه دار تر و عميق
تر در وجودش در حال روييدن بود.
عشق به مت!
اين عشق نمي توانست به سستي عشق به مايك باشد زيرا ريشه در زندگي او داشت و مانند
درخت خشك و تنومندي بود كه به يكباره جوانه هاي شكوفه بر شاخه هاي خشكش پديدار گشته
بود اما عشق به مايك برايش مانند تب داغي بود كه بسيار زود سرد شد.
ياسمين همچنان با سرعت مي راند و مي خواست از خانه ي مايك دورتر و دور تر شود.
باز هم دليلي باعث شده بود كه بعد از آن شب كه تصميم گرفت به زندگي دوباره و متفاوتي با مت
بپيوندد و آن را نيز شروع كرده بود، دوباره نزد مايك برگردد.
آن دليل پس گرفتن همان مجسمه ي زرد رنگ با نقش گل مريم بود.
نماد زندگيش با مت.
ديگر يك نيروي ناشناخته را دليل بازگشت مجددش نزد مايك نمي دانست بلكه آن نيرو را خوب
مي شناخت، وفاداري به شوهرش!
نمي خواست به اين فكر كند كه مايك چه عكس العملي در قبال ديدن مجدد او از خود نشان
ميدهد همانطور كه آن شب بعد از سكس به نگاههاي متحير مايك هيچ توجهي نكرد و از خانه
بيرون زد!
بعد از آن هم هيچگاه با مايك صحبتي نكرد و همه چيز را تمام شده مي دانست.
حتي تمام شماره تلفنها را هم عوض كرد و تمام راههاي ارتباط مايك را مسدود كرد حتي به شماره
تلفن خانم لوپز هم اجازه ي تعويض نشدن نداد!
توانست با دلايلي همه را قانع كند و شك كسي را با اين كارها بر نيانگيزد.
اين را ميدانست كه روزي بالاخره همه ي حقيقت را به مت مي گويد اما اين را هم خوب مي
دانست كه فعلا وقتش نيست!
او امروز به قصد باز پس گرفتن آن مجسمه به سمت خانه ي مايك روانه گشت اما با درب بسته
روبرو شد و هر چه تلاش كرد و زنگ خانه را به صدا در آورد جوابي نشنيد و نتوانست راهي به
داخل پيدا كند تا مجسمه را پس بگيرد. بعد از مدتي وقفه تصميم گرفت كه قيد آن مجسمه را بزند،
زيرا وقتي با خود فكر كرد ديد كه نگاه كردن به آن مجسمه تا هميشه او را به ياد اين روزهاي
عجيب مي اندازد.
با اينكه اعتقاد داشت اين روزها هيچگاه نمي توانند ياد آور خاطرات تلخ زندگيش باشند زيرا باعث
تغييري بسيار مثبت و بزرگ در زندگيش شدند، اما باز تصميم گرفت كه اين روزها با تمام
خاطرات خوب و بدش را به فراموشي بسپارد.
از اين رو سوار بر ماشينش شد و تمام شيشه ها را پايين كشيد تا با سرعت براند و سوز ملايم
هواي پاييزي را احساس كند.
بسيار مصصم بود و به همه چيز فكر مي كرد.
عشق داغش به مايك در گدشته باعث شده بود كه هيچگاه متوجه نشود تمام ابراز احساسات مايك
فقط و فقط سو استفاده از احساساتش بوده و او ياسمين را هدقي براي هوسي مي دانسته است.
ديگر اين چيزها برايش مهم نبود. ترديد از دلش رخت بر بسته بود و اين او را بسيار اميدوار و
مصمم كرده بود.
مسير احساسيش به سمتي بود كه اگر زياده مي رفت به پرستش بي چون و چراي مت مي انجاميد.
او در تمام اين سالها گمشده اش را در كنار خود داشت اما گمش كرده بود و توانست با يافتن راز
آن نيروي هميشگي پيدايش كند و بي شك كليد كشف آن نيرو همان همخوابگي سرنوشت سازش
مايك بود.
شايد اگر آن سكس اتفاق نيافتاده بود ياسمين هيچگاه به ارزش مت و زندگي زناشويي خود پي
نمي برد. مرور ترتيب تمام اين اتفاقات مو بر بدنش سيخ مي كرد و باعث مي شد اشك از
چشمانش جاري شود و سرعت زياد اتومبيل باعث مي شد تا باد اشكهايش را از كنار صورتش به
اطراف بپاشاند.
دور ميشد . Domstrasse همچنان با سرعت از
در حال مرور همين افكار بود و به چهار راهي نيز نزديك مي شد.
از دور چشمش به چراغ راهنما افتاد كه سبز بود.به ياد زندگي سبز گذشته اش و آرامش آن افتاد.
آرامشي كه با ورود مايك به قلبش از بين رفت و ترديد ها به سراغش آمدند... اين فكر حواسش را
پرت كردو متوجه اين نشد كه با آن سرعت زياد و درست 50 متر مانده به چهار راه چراغ زرد شده
و بايد آماده شود تا بايستد!
با ديدن چراغ زرد نيز يك آن ، آمدن مايك در زندگي سبزش برايش تداعي شد و زرد را رنگ
ترديد يافت نه احتياط ! رنگ زرد چراغ برايش تداعي كننده ي دوران ترديدش شد. دوراني كه بايد
خود را آماده مي كرد تا بايستد و احتياط كند تا مرز را نشكند اما اين كار را نكرد و از خط قرمز
زندگيش عبور كرد.
همين افكار باعث شد تا باز هم حواسش پرت شود و ديگر فرصتي نداشته باشد تا ترمز كند و
پشت چراغ قرمز بايستد!
سرعت اتومبيل خيلي زياد بود و همين باعث شد تا به تصادفي وحشتناك و مرگ فكر كند ناچار و
با سرعت زياد به تقاطع رسيد فكرش ديگر از كار افتاده بود و نمي دانست بايد چه عكس العملي از
خود نشان دهد !
سرانجام با آن سرعت به دل چراغ قرمز و ماشينهايي كه چراغ برايشان سبز بود زد و تمام احساس
ترسي را كه با رد شدن از چراغ قرمز زندگي زناشويي اش به مروز تجربه كرده بود، اينجا نيز با
عبور از چراغ قرمز چهار راه يكجا بدست آورد و هيچگاه نتوانست درك كند كه چه شرايط فيزيكي
باعش شد تا بتواند با آن سرعت زياد آن تاكسي قرمز رنگ كه در يك لحظه دختركي را نيز در
صندلي عقبش ديد رد كند و از تصادفي وحشتناك بگريزد.
او به طرز معجزه آسايي و با خوش شانسي محض، اتومبيل قرمز رنگ را كه جلوتر از ديگر
اتومبيلها به استقبالش آمده بود رد كرد!
بعد از چهار راه سرعت خود را كم كرد، از شدت ترس اتومبيل را متوقف كرد و سرش را رو روي
فرمان گذاشت.
صداي بوقهاي ماشينها و فرياد هاي مردم به نشانه ي اعتراض اصلا برايش مهم نبود! فقط خوشحال
بود كه زنده مانده و هنوز نقس مي كشد!
مثل گچ سفيد شده بود و صداي نفسهايش در سرش مي پيچيدند.
يك لحظه تمام اتفاقات اين لحظات با اتفاقات قبلي زندگيش در ذهنش گره خوردند و با هم
مربوط شدند!
اينكه چراغ زرد زندگيش را جدي نگرفت و به جاي احتياط ترديد كرد!
اينگه با سرعت از چراغ قرمز زندگيش عبور كرد!
اما اگر اينها اشتباه است پس جرا او سالم مانده بود؟
شايد اگر با آن سرعت و با ديدن چراغ قرمز و حتي زرد ترمز مي كرد ، تصادفي وحشتناك را با
تاكسي قرمز به وجود مي آورد!
گاهي تشخيص تصميم درست كار بسيار دشواريست.
گاهي اتفاقات دست به دست هم مي دهند تا اشتباهات نيز به نفع ما تمام شوند.
چشمانش را بست و تصميم گرفت به هيچ چيز فكر نكند.
بعد از مدتي دوباره فكر كرد و به اين نتيجه رسيد كه همه چيز به خوبي تمام شده و هر دو اتفاق با
وجود اشتباهاتي در درونشان به نفعش تمام شده است.
سرش را از روي فرمان بلند كرد.
خود را در آيينه ي ماشين نگاه كرد.
به صورتش خيره شد.
ديگر چين خوردگي كوچك زير چشمانش آزارش نداد.
چهره اش را مطابق با زندگي حال حاضر خود ديد.
او خود ياسمين بود.
ياسمين آراد.
دوباره بر خود مسلط شد و با فراموشي تمام اتقاقات به آرامي حركت كرد.
هيچ ترديدي در وجودش نبود.
تصميم گرفت به پدرش سري بزند.
مسيرش را به سمت قبرستان تغيير داد.
او در امتداد خط افق از ديد ما محو ميشود و مي رود.
اما ما ديگر همراه او نمي رويم.
همه ي ما از زندگي پايدار و عاشقانه اش اطمينان داريم و او را به پاييز زرد و زيبا مي سپاريم.


پايان زرد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 15:50  توسط آرش  | 

داستان قرمز (+18) - مجموعه پنج رنگ


دستهايش را مشت كرده بالاي سرش برده بود و داشت حسابي خودش را كش مي داد.
احساس لذت ناشي از از رفع كرختي عضلات بعد از يك خواب راحت ، اولين احساس روز
جديدش بود.
نم نمك چشمانش را باز كرد و توانست شعاع نور صبح خورشيد را به دريچه ي چشمانش
بگشايد.ديگر فهميده بود كه از خواب بيدار شده و روي تخت نرم و راحتش دراز كشيده . مثل
هميشه دستش را دراز كرد تا دكمه پخش پيغامهاي تلفني اش را كه در هنگام خواب نتواسته بود به
آنها جواب بدهد بفشارد . صداها يك به يك و پشت سر هم پخش مي شد :
-الو رزا؟ هنوز خوابي؟مگه قرار نبود امروز با هم بريم ورزش؟تو هميشه بدقولي خوابالوي
خوشگل من . بيدار شدي به من زنگ بزن قربانت سارا .
-رزا؟ الو؟بيدار شووووو بي ي ي دا ر ر ر شو و و و يو هووووووووو به من زنگ بزن - فرانك
-امروز مياي ديگه نه؟
با شنيدن اين پيغام ناگهان از جايش پريد . به شماره نگاه كرد خودش بود . كابوس اينروزهايش .
شخصي كه نمي دانست كه آيا مي تواند
كابوسش باشد ، يا دروازه ي روياهايش .
ديگر به بقيه پيغامها گوش نداد . از روي تخت خيزي برداشت و يكراست جلوي آيينه رفت .
دستي به موهاي لخت و پرپشتش كه بر اثر خواب شب كمي ژوليده شده بود كشيد و كنار
چشمانش را با دو انگشت پاك كرد . به چهره ي خود در آيينه خيره شد . دختري زيبا با چشماني
كشيده و صورتي صاف بي آلايش و معصوم .
نمي دانست كه شب هم وقتي جلوي آيينه مي آيد باز هم مي تواند همان چهره ي بي آلايش و
معصوم هميشگي خود را در آيينه ببينيد يا نه .
روز سختي در پيش داشت . روزي كه شايد مي توانست سرنوشتش را به گونه اي ديگر رقم بزند .
ديشب تصميمش را گرفته بود . همان تصميمي كه يك هفته ي متوالي او را وادار كرده بود كه با
خود كلنجار برود . اما چاره اي نداشت .
تنها راه رسيدن به او همين بود .
به نقطه اي مبهم از آيينه خيره شده بود و در اين افكار غوطه ور بود كه دوباره به خود آمد .
كشوي ميز را باز كرد و رژ لب قرمز خود را يافت . آنرا باز كرد و به سوي لبهاي فوق العاده اش
برد . مانند هميشه نرم و ظريف آنرا به لبهايش ماليد .
لرزش شهوت انگيز لب پايين او بعد از هر بار كشيده شدن رژ لب هر انساني را ميتوانست به افكار
سكسي مضاعفي وا دارد .
دوباره به چهره ي خود خيره شد و به چند ساعت ديگر فكر مي كرد . چهره اي تازه از خواب
بيدار شده معصوم و قرمزي بامزه ي لبهاي قلوه اي و آويزانش .
انگار براي آخرين بار بود كه داشت چهره اي معصوم و دست نخورده اي از خود در آيينه مي ديد .
انگار فكر مي كرد كه براي اين شخصيت بي آلايش دلش تنگ خواهد شد . ولي چاره اي نداشت .
بايد امروز كار را تمام مي كرد.
بايد به هدفي كه سخت به دنبالش بود مي رسيد ، به هر قيمتي .
گويا در تنگاتنك احساسات و عواطفش فرق بين سكس و نجابت ، دوست داشتن و تن دادن ،
وفاداري و تنهايي را گم كرده بود.
ديشب به خودش قول داده بود كه ديگر اين افكار را به ذهنش راه ندهد و امروز فقط به او فكر
كند.
ديگر نمي خواست به اين فكر كند كه چرا بايد دست به اينكار بزند و آيا ارزشش را دارد؟
ديگر نمي خواست به اين فكر كند كه ارزش نجابت بيشتر است يا نجيبانه زندگي كردن بدون او تا
هميشه؟
با خود فكر مي كرد كه شايد روزي دوباره او را مي ديد در حالي كه خود، با مردي ديگر عهدي
هميشگي بسته بود. آنگاه بايد عاشقانه از عهد خود مي گذشت و به عشقش تن مي داد . چه فرقي
مي كرد؟ چه حالا ،چه چند سال ديگر، اتفاقي كه امروز عصر قرار بود بيافتد مي توانست بار گناه
كمتري داشته باشد تا انفاقاتي كه ممكن بود در آينده رخ دهد .
دوباره يادش آمد كه قرار بود از امروز ديگر هيچ فكري نكند و فقط به هدفش بيانديشد.
بايد دوش مي گرفت و آماده مي شد.
بايد آن اندام رويايي و بكر ،كه تاكنون نگاه هيچ پسري به آن نيافتاده بود را به پنچه هاي خيس آب
مي سپرد تا براي تجربه اي تازه آماده شود .
قسمت دوم
قطرات آب روي بدن صاف و خوش فرمش مي لغزيديند.
چشمانش را بسته بود و سرش را زير دوش بالا گرفته بود و از ماساژ نرم آب روي پوست
صورتش لذت ميبرد.در همين حال با دست بر بدن خود ميكشيد،
از شانه ها با دو دست تا پايين بازو ميكشيد و گاهي دستانش را زير سينه هاي درشت و شكيل
خود مي گذاشت و آنها را بالا مي آورد و مي فشرد و رها مي كرد.از پشت باسن تراشيده و زيبايش
را با دو دست از دو طرف لمس مي كرد و به هم مي فشرد و از هم باز مي كرد تا آب به همه جاي
بدنش برسد.وقتي زير دوش بدن خود را لمس مي كرد يا در آيينه ي حمام به اندامش خيره ميشد،
خود نيز نسبت به خود احساس شهوت مي كرد و اين باعث ميشد كه بترسد.وقتي خود را مي
شست باز هم به فكر چند ساعت ديگر مي افتاد كه چگونه بايد تسليم هوسي براي هدفي شود.
نمي خواست از زير دوش بيرون بيايد شايد مثل چهره اش دلش براي اندام بكر و دست نخورده
اش هم تنگ مي شد ...
ولي زماني نمانده بود و بايد آماده مي شد تا به آنجا برود.
حوله را دور خود پيچيد و موهايش را بالا برد و بست.مثل هميشه در هنگام خشك كردن نوك
سينه هايش ،از آن احساس قلقلك همراه با تحريك كم جنسي لذت برد.
__
سوتين قرمز خود را روي سينه اش قرار داد.تلفيق برآمدگي خيره كننده ي سينه ها ،قرمزي سوتين
و پوست براق و بي رنگش شايد زيباترين منظره ي سكسي را به وجود مي آورد.منظره اي كه
تاكنون هيچكس از آن لذت نبرده بود.
سينه هاي هوسناكش را در آن جاي داد و آنرا بست.جورابهاي توري بلندش را كه تا بالاي رانش
كشيده مي شد پوشيد.با اينكار رانهاي سفيد و زيبايش شكيل تر شدند و باسنش از زير شورت قرمز
هوسناك تر به نظر مي رسيد. كمي در آيينه چرخيد و سر و وضعش را بررسي كرد.
تصميم گرفت هنگام رفتن ،غير از پالتو هيچ لباسي نپوشد تا هيچ مقدمه اي براي لخت شدن وجود
نداشته باشد.شايد با اين كار اندك زماني را براي خود مي خريد تا كار زودتر تمام شود.
گردنبند ياقوت قرمز خود را از روي ميز آرايش برداشت و در حالي كه ياقوت را روي سينه اش
انداخته بود سعي مي كرد كه آنرا ببندد.در همين حال ياد گذشته ها دوباره به سراغش آمد كه او اين
گردنبند را چگونه برايش از پشت مي بست و بدنش را عاشقانه به او ميچسباند و چند دقيقه اي
ايستاده تكان مي خوردند.در همين افكار بود كه به ناگاه انگار كه پشيمان شده باشد گردنبند را باز
كرد.آن گردنبند براي او تقدس خاصي داشت.يادگار بچه گي هايش و ياد آور تمام خاطراتش.
با خود گفت:
_نه!
_امروز نه...
اما نتوانست.
او از 8 سالگي به بعد يك لحظه هم اين ياقوت را از خود دور نكرده بود و به آن اعتقاد داشت.
دوباره آنرا بست.موهايش را با دو دست روي شانه هايش انداخت.
دوباره به صورتش در آيينه خيره شد.نور خورشيد كه از پنجره اتاق در آيينه افتاده بود چشمانش را
اذيت مي كرد.
همه چيز را خوب بررسي كرد.
آرايشي مليح.
هنوز آن لبهاي سكسي و آويزان سر جاي خود بود.و هنوز لبي روي آن قرار نگرفته بود غير از آن
شب با لينا دوست كودكيهايش كه 8 سالشان بود و به دور از چشم ديگران لبهاي همديگر را
خوردند.
چشمان گيرايش خيره به آيينه نگاه مي كردند و باز هم در يك مبهمي هميشگي قرار گرفتند.
عشق باعث ميشد كه هيچ چيز براي او مهم نباشد و نتواند به آن پسر بگويد نه!
عشق باعث شده بود تا ان پسر امروز او را به خانه اش دعوت كند و او مي خواست كه برود.
به خود تكاني داد سر و وضعش را كاملا كنترل كرد.همه چيز آماده بود براي يك روز رويايي براي
آن پسر.
كيف پولش را برداشت.كفشهاي لژ بلندش را پوشيد و پالتويش را بر تن كرد.
كيفش را روي دوشش انداخت .آدرس را از روي ميز برداشت و نگاهي به آن كرد:
50668Cologne 16-10City center Domstrasse
سوويچ ماشينش را برداشت و بي درنگ به سمت درب خروجي حركت كرد.
او مي رفت تا در يك روز خوش آب و هواي پاييزي ،در خيابانهاي شهر كلن آلمان رانندگي كند و
به مقصد و مقصودش نزديك تر شود.
good bye mommy joon
قسمت سوم
وقتي اتومبيلش روشن نشد.مجبور شد پياده به سمت مقصد حركت كند.بايد براي گرفتن تاكسي
خود را به خيابان اصلي مي رساند.
براي رسيدن به خيابان اصلي جاده ي پارك را كه از كنار ساختمان بيمارستان بزرگ نزديك خانه
شان بود برگزيد.
كيفش را با دو دست بغل كرد و روي سينه اش فشرد.
قدمهايش را محكم وبلندبلندبرميداشت.رقص اندامش همراه با صداي تق تق كفشهايش و آن
موهاي بلند و باد خورده كه مدام در جوش و خروش بودند تصوير واقعي قدم زدن يك دختر واقعا
زيبا در جاده ي سر سبز يك پارك نسبتا كوچك بود.يك قدم را با عشق و قدم ديگر را با ترديد بر
ميداشت.گويا همه چيز از لحاظ منطقي به دو قسمت مساوي تقسيم شده بود، اما از لحاظ
احساسي،حس عشق مي چربيد.
روي هم رفته، مهمترين چيز در آن لحظه براي رزا، رسيدن به هدفش بود.
غوطه در در افكار تكراري، ديگر داشت از آخر جاده به خيابان مي رسيد كه ناگهان صدايي او را
سر جايش ميخكوب كرد:
-دخترم!؟
رزا ايستاد و سرش را به سمت صدا برگرداند.باد نسبتا شديدي كه از پشت سر مي وزيد باعث شد
تا دسته اي موهايش روي صورتش را بپوشاند.
با دست آنها را كنار زد.
خوب كه دقت كرد پيرمرد تنومند اما تكيده اي را ديد كه روي نيمكتي نشسته و دستهايش را روي
عصاي چوبيش تكيه زده بود.
حدس زد كه احتمالا به قصد در خواست كمكي او را صدا كرده است.
برگشت و چند قدمي به سمت پيرمرد برداشت و درست روبروي او ايستاد.
پيرمرد سرش را بالا آورد.
-- كمكي از من ساخته است پدر؟
رزا احساس كرد كه نگاه پيرمرد نه به چشمانش بلكه به قسمت پايين گردن او دوخته شده است.
ناخودآگاه سرش را پايين آورد و نگاهش لحظه اي به چاك سينه هايش كه نگين گردنبند قرمز روي
آن قرار گرفته بود و از بين يقه ي پالتويش آشكار بود افتاد.
پيرمرد با صداي خش دار و خسته اي دوباره به حرف آمد:
-اين را من به تو دادم! اين گردنبند رو ميگم، لنگه ي ديگري نداشت!
با شنيدن اين حرف خاطرات رزا ناگهان مانند عقب بردن فيلمي از رو ي تصوير به عقب برگشت و
آن روز گرم انگار كه لحظه اي پيش بوده جلوي چشمش آمد.
آن روز گرم كه شش سال بيشتر نداشت و به همراه مادرش به ايران رفته بود و در ميان خيل
عزاداران عاشورا آن گردنبند را از همين مرد كه آن روز خودش را عمو حسين معرفي كرد، هديه
گرفته بود.
--خيلي خوب شما رو يادم مياد آقا !باورم نميشه!شما هستيد؟ همون آقاي قوي هيكلي كه اون
آهنهاي سنگين رو روي دوشتون مي برديد؟
رزا نشست و به چشمان پيرمرد خيره شد.درست بود.او كسي نمي توانست باشد جز عمو حسين.
آن غريبه ي مهربان در آن روز گرم.
چند دقيقه اي با هم مشغول آشنايي دادن و ياد آوري آن روز شدند.
وقتي رزا از او پرسيد كه چرا به اين روز افتاده و روي ويلچر مي نشيند عمو حسين شروع به درد و
دل كردن كرد:
-دخترم... من به خاطر اعتقادم الان به اين روز افتادم.اين دردي كه الان گرفتارشم، نتيجه ي بلند
كردن اون علامتهاي سينه زني سنگينه كه مثل پر كاه روي دوشم ميكشيدم! يه بار چند سال بعد از
اينكه تو من رو ديدي زير علامت از هوش رفتم و كمرم شكست.از اون روز تا حالا حتي يكروز
هم نتونستم از درد كمر درست زندگي كنم.اونجا توي ايران هم به خاطر امكانات كم پزشكي
هيچكس نتونست براي من كاري كنه.
پيرمرد آهي كشيد و باز ادامه داد:
در حالي كه نزديك چهل سال بيشتر نداشتم تقريبا فلج شده بودم.
ناچار شدم پولهايي رو كه پدر خدابيامرزم براي من توي بانك گذاشته بود رو بردارم و براي معالجه
به آلمان بيام.هيچوقت به اون پولها دست نزده بودم چون اعتقاد داشتم پولهايي كه با كاباره داري و
مشروب فروشي به دست اومده حرومه.
اما ديدم كه اگه اين كار رو نكنم بايد نصف عمرم رو فلج و دست و پا گير گوشه ي خونه بشينم
تا بميرم.
چند سرفه ي عميق همراه با خميده شدن خطهاي صورتش كه نشان از تحمل دردي شديد داشت
باعث شد كه حرف را عوض كند و دوباره به گردنبند ياقوت قرمز خيره شود ،
-چقدر قشنگ نگهش داشتي! چقدر خوشحالم كه اين رو به تو دادم دخترم! راستي نمي دونستم تو
هم اينجا زندگي مي كني چه اتفاق جالبي افتاد دخترم.اينجور اتفاقات حتما يه دليل خاص دارند.
رزا بدون توجه به سوالات پيرمرد و انگار كه نمي توانست ناتواني و افتادگي آن مرد قوي هيكل را
كه در تصورش بود باور كند در حالي كه با نگراني و دلسوزي خاصي با ابروهاي گره خورده و
چشمان نگران به پيرمرد نگاه مي كرد پرسيد:
-- من همه چيز يادم ميمونه عمو حسين،مگه اونروز به من نگفتيد كه خيلي ها اينجا توي سينه زني
شفا گرفتند و خوب شدند؟
شما رفتيد تا شفا بگيريد؟
لبخند تلخي روي صورت پيرمرد نشست.احساسي بسيار بد و تلخ شبيه به رد شدن در يك امتحان
در حالي كه يك عمر براي آن درس خوانده بود به دست آورد در حالي كه دست دخترك كه قبلا
در دستش گذاشته بود را مي فشرد سعي كرد كه با جوابش باعث شود تفكر غلطي كه خود نزديك
چهل سال با آن زندگي مي كرد را از دخترك دور كند?جواب داد:
-رفتم.اما اثري نكرد. درست دو سال متوالي بعد از اون اتفاق روزهاي عاشورا من رو با ويلچر
پشت همون علامتي كه كمرم زيرش شكسته بود حركت مي دادند اما هيچ اتفاقي جز بدتر شدن
اوضاع و احوال كمرم نيافتاد.آخرش هم كسي من رو شفا نداد بلكه اون پولهاي به ظاهر حروم به
دردم خود و تونستم بيام اينجا و تا حد زيادي درمان بشم و ديگه تصميم بگيرم كه به دور از همه
ي اون خرافاتي كه باعث شد من به اين روز بيافتم، همينجا زندگي كنم.
رزا نمي توانست در اين مورد فكر كند.انگار كه خواب مي ديد.شايد باورش نميشد كه آن مرد با آن
غرور و شوري كه آن روز ديده همين مرد باشد جملات اين مرد خيلي وقت بود كه در ذهنش
مانده بود و هربار كه گردنبند ياقوت سرخش را ميديد ياد آن روز گرم و حرفهاي عمو حسين مي
افتاد. به كلي كلافه شده بود.از طرفي ديرش هم شده بود.
پير مرد دستمالي را از كت شيكش كه با كراوات ارغواني رنگي تزيين شده بود در آورد و كمي
روي عرق صورتش كه شايد از هيجان زياد در آمده بود كشيد.
رزا با عجله گردنبند را از گردنش باز كرد و كف دست پيرمرد قرار داد.
-عمو حسين اين رو براي من نگه دار.من دارم ميرم جايي كه نميدونم درسته يا نه.به تنها كسي كه
توي دنيا ميتونم اعتماد كنم و اين يادگاري رو بهش امانت بدم خود شما هستيد؟برام نگهش ميداريد
تا فردا؟
پيرمرد مشتش را بست و گردنبند را گرفت قي چشمانش را با دست ديگري پاك كرد و ابروهاي
سفيد و پرپشتش را در هم كشيد و پرسيد:
-كجا قراره بري دخترم؟
رزا نميدانست كه چه بايد بگويد، اشك در چشمانش حلقه زد و خودش را در آغوش پيرمرد
انداخت،
نيمدونم عمو حسين.نميدونم.دارم ميرم دنبال عشقم.ميخوام پيداش كنم.
پيرمرد لحظه اي اجازه داد تا رزا آرام بگيرد.
-برو دخترم،عشق چيز خوبيه تا هرجا كه ميخواي دنبالش برو.اين گردنبند هم پيش من ميمونه فردا
همين ساعت بيا و ازم بگيرش.
من معمولا سه روز در هفته به اين بيمارستان مجاور پارك ميام تا درمان بشم و بعد همينجا تو جاده
ي پارك ميشينم.فردا همين موقع منتظرتم تا بياي و گردنبندت رو پس بگيري.
بوسه ي رزا روي پيشاني پيرمرد آخرين تماس او با مردي بود كه در يك روز خيلي دور به
زندگيش آمد و در خاطرات مبهمش هميشه همراهش بود.
كمي آرام شده بود.اصلا نمي توانست به شرح حال عمو حسين فكر كند به خاطر همين زمان
ديگري زا براي فكر كردن به اين موضوع اختصاص داد.از اينكه گردنبند در اين روز همراهش
نيست خوشحال شده بود و جاي امن گردنبند خوشحالترش مي كرد.
ديگر به خيابان اصلي رسيده بود... .
تاكسي پشت چراغ قرمز ايستاد.
چند خيابان ديگر بيشتر تا مقصد نمانده بود.
رزا به نور قرمز چراغ خيره شده بود.نور قرمز با او حرف ميزد.رنگ سرخ كه در فرهنگ رانندگي
نشانه ي توقف كامل است.
با خود فكر كرد كه شايد اين چراغ هم به او مي گويد كه بايستد! به او مي گويد كه نرود!
همچنان در نور قرمز چراغ خيره بود و اين افكار رهايش نمي كرد كه به ناگاه رنگ قرمز چراغ، از
رنگ ايست در ذهنش تبديل به رنگ عشق شد.تمام خاطرات عشقش دوباره به سراغش آمد و در
قرمزي رنگ عشق فرو رفت و دريافت كه اين رنگ قرمز نشانه ي عشق است نه نشانه ي ايست!
همچنان در دوگانگي هميشگي اينروزهايش كه در مورد كوچكترين مسايل هم به سراغش مي آمد
قرار داشت كه چراغ سبز شد و تاكسي به حركت در آمد.
ناگاه از خط كناري اتومبيل زردي با سرعت زياد از جلوي تاكسي به طرز معجزه آسايي رد شد ولي
تصادفي اتفاق نيافتاد.
-خداي من!!!!!
راننده ي تاكسي با گفتن اين جمله موفق شد اتومبيلي را كه از چراغ قرمز چهار راه ديگر عبور كرده
بود را رد كند و آهي از ترس بكشد.
راننده توانست كنترل ماشين را دوباره در دست بگيرد و آرام شود فقط زير لب زمزمه هايي با خود
مي كرد.
رزا هم از اين اتفاق ترسيده بود اما اين ترسها و اين لحظه ها همه تحت تاثير يك چيز قرار داشتند.
تحت تاثير يك سكس عاشقانه.
رزا تا لحظاتي ديگر بايد روي تختي نرم هم آغوش كسي ميشد كه ادعا داشت مي تواند رزا را به
عشقش برساند.
تاكسي جلوي خانه ي مورد نظر توقف كرد... .
قسمت چهارم
18+
كه همان خانه ي مورد City center Domstrasse رزا در خانه ي شماره ي 50668 واقع در
نظر بود، روي كاناپه ي قرمز رنگ در حالي نشسته بود كه جواني خوش بر و رو در حال اماده
كردن قهوه براي
پذيرايي از مهمان گرانبهايش بود.
در همين حال مجسمه ي زرذ رنگي كه نقش گل مريمي رويش حك شده بود توجه رزا را به خود
جلب كرد.
جوان با صداي جلق جلق ناشي از لرزيدن فنجانهاي قهوه كه روي سيني در دستش گرفته بود از
آشپزخانه وارد پذيرايي شد و با گذاشتن سيني روي ميز
درست روبروي رزا نشست.
نگاه در نگاه هم سكوتي معنا دار را پديد آوردند.
جوان به حرف آمد:
-چند وقته كه دنبالش مي گردي؟
رزا نفسي از عمق سينه كشيد و با من من جواب داد:
__درست يك سال ، هنوزم باورم نميشه كه تو ميتوني از اون نشونه اي به من بدي
چوان با لبخندي ادامه داد:
-اگه باورت نمي شد الان اينجا نبودي. از اون روزي كه آلن به من گفت كه تو دنبال اون كسي كه
من ميشناسمش مي گردي شب و روز من فقط
شده فكر كردن به اينكه تو بتوني به عشقت برسي!
رزا به حالت تمسخر آميزي گفت:
__ پس براي همينه كه در ازاي دادن نشوني از اون به من اين پيشنهاد رو دادي؟
لبخند از روي صورت جوان محو شد نگاهش به نقطه اي آنطرف تر دوخته شد بدون مقدمه گفت
-او خيلي شبيه تو بود خيلي!
رزا به طرف مسير نگاه پسرك برگشت.
همان مجسمه ي زرد رنگ بود.
پسرك ادامه داد:
-اون مجسمه يادگارشه! هنوز وقتي ميبينمش بغض گلوم رو ميگيره!
-رزا! تو خيلي شبيه اون هستي...
-آره مي خواستم به عشقت برسي ولي با خودم هم فكر كردم كه چي ميشه وقتي تو مي خواي به
آرزوت برسي و عشقت رو پيدا كني
من هم فقط يكروز احساس كنم كه در آغوش او خوابيدم و دارم ازش لذت مي برم.لذتي كه
هميشه مي خواستم اما هيچوقت نشد!
پسرك نفسي بريده كشيد و با اطمينان ادامه داد:
-فكر كنم نشاني هاي من انقدر قانع كننده بوده باشه كه تو باور كني كه اون كسي رو كه من
ميشناسم همونيه كه تو دنبالش ميگردي يعني آرش!
همون آدمي كه توي ايران زندگي مي كنه و ...
با آوردن نام آرش رزا چشمهايش را روي هم گذاشت...
و باز هم تكرار همان مشخصات كه با مشحصات آرش، پسري كه رزا به دنبالش مي گشت هيچ
مغايرتي نداشت.
رزا بي تاب بود مي خواست هرچه زود تر شماره تلفني را كه قرار بود از پسرك بگيرد. همين باعث
شد كه در فاصله ي چند دقيقه روي تختي
با روكش مخملي قرمز در آغوش پسرك بخوابد.
قبل از اينگه پسرك لخت شود و دست بر اندام رزا بكشد او هيچگاه فكر نمي كرد كه با ديدن بدن
زيبا و يكدست پسرك خود نبز مشتاق سكس با او شود
انگار همه چيز را قراموش كرده بود فقط مي خواست در همان لحظه در اغوش پسرك جوان خود
را رها سازد و از آن اندام تركه اي و آن آلت بزرگ لذت ببرد.
نقش معماري شده ي سينه هاي پسرك با بازوان ورزيده و شكم تخت و موهاي روي سينه رزا را
مات و مبهوت كرده بود.
چند دقيقه اي بيشتر طول نكشيد كه با بازي لبها و عشوه هاي دخترانه ي رزا يك سكس داغ بين
انها اغاز شد.
رزا لخت لخت در حالي كه پسرك رويش خوابيده بود و لبهايش را روي گردنش ميماليد روي
تخت در خود مي لغزيد.
لحظه ي رويايي رزا لحظه اي بود كه نوك سينه هايش زير زبان پسرك بازي مي كردند. نفسهاي
هوسناك پسرك همراه با هش هش
نفسهاي زرا كه ميلرزيد و لذت ميبرد بر گرماي اين سكس مي افزود.
سينه هاي رزا در دستان پسرك مانند خميري نرم و حساس مي لغزيدند و پسرك از خوردن آن
سينه هاي بكر و سفيد سير نمي شد.
...
رزا در حالي كه چشم در چشم پسرك فكر مي كرد كه عاشق سكس او شده خم شد و روي پسرك
افتاد سينه هاي پسرك را ليس مي زد و پايينتر مي رفت از نافش پايينتر رفت
و شروع به مكيدن كرد. لبهايش حلقه زده دور آلت پسرك آن را تا جايي كه ميتوانست مي مكيد و
آه هاي هوسناك پسرك باعث مي شد كه رزا
با لذت بيشتري آلت پسرك را بمكد.
هيچگاه تصور نمي كرد كه براي اولين بار اين چنين چيز زيبايي را بمكد و لذت ببرد.
ديگر صحنه ي يك سكس واقعي اتفاق افتاده بود هيچكدام به اين فكر نمي كردند كه چرا الان
پيش هم خوابيدند و سكس مي كنند.
سكس پسرك بسيار حساب شده و با احترام متقابل به تمام خواسته هاي رزا بود. همين باعث مي
شد كه رزا خود را بيشتر به او نزديك كند و
احساس لذت وصف نا پذيري را بدست اورد احساسي كه لحظه هايي ناخوآگاهانه به احساس
عشقش چربش پيدا مي كرد.
قدرت سكس پسرك آنقدر زياد بود كه رزا را در خلسه اي عاطفي فرو برده بود و از خود بي خود
كرده بود.
بزاق دهان پسرك به همه جاي بدن رزا ماليده شده بود و او همه جاي بدن رزا را مكيده بود.
آه بلند رزا لحظه ي يكي شدنشان بود پسرك ميان پاهاي رزا بالا و پايين مي رفت و رزا ار اين
اميختگي دردناك لذت ميبرد.
باسن زيبا و هوسناك رزا در حالي كه دستهاي پسرك دور كمرش حلقه شده بود
زير ضربه هاي داخل كننده ي كمر و آلت پسرك مانند ژله مي لرزيد.
سينه هايش آويزان شده و مي لرزيدند و از اين احساس درد و تكاپو لذت مي برد.
رزا آنقدر احساس لذت مي كرد كه ممانعتي نكرد و از مدخل نامتعارف هم با ناله هاي دردناك به
پسرك اجازه ي لذت بردن ميداد.
...
مالش بدنهاي داغ پسرك و رزا به هر دو احساس لذتي وصف نا پذير ميداد.
آنقدر لذت مي بردند كه دلشان مي خواست اين سكس هيچگاه تمام نشود.
هر دو در آغوش هم ساعتها لذت بردند و هر كدام چندين بار ارضا شدند.
سر انجام بالاخره با تمام شدن انرژي شان با پايان اين سكس به ياد ماندني موافقت كردند و
مانند دو لخته گوشت در آغوش هم افتادند و چشمهايشان را بستند و با انگشتانشان با اعضاي بدن
و صورت يكديگر بازي مي كردند و
شيطنتهاي بعد از سكس را انجام ميدادند.
شيطنتهايي كه فقط نشانه ي لذت بيش از حد از سكس و به نوعي تشكر كردن از يكديگر مي
توانست باشد.
قسمت پاياني
باد ، سرد و شديد روي صورتش مانند سيلي دردناك مي چسبيد.
پالتويش را با دو دستش پوشيده تر كرد.
احساس خوبي نداشت.
شماره تلفني را كه به خاطرش نجابتش را از دست داده بود در جيب داشت.
بي فكر و سرد دستهايش در جيب پالتويش بود و به سمت خانه حركت مي كرد.
نمي خواست به اين فكر كند كه چرا اينگونه مجذوب سكس پسرك شد و در آن لحظه ي بي
تفاوتي همه چيز را ناديده گرفت.
اصلا راضي نبود.
راضي نبود چون تا نهايت همه چيز را پيش بيني كرده بود به غير از اينكه اينگونه مجذوب سكس
پسرك شود.
اتفاقي كه بايد مي افتاد تا به آن شماره تلفن برسد افتاده بود. فقط اشكال كار اينجا بود كه در اين
گير و دار يك احساس ديگر را تجربه كرده بود
كه نمي توانست به خود بقبولاند كه چگونه به اين احساس گرفتار شد؟
باز هم با خود كلنجار مي رفت تا همه چيز را فراموش كند و فقط به اين فكر كند كه قرار است
عشقش را پيدا كند.
يك تاكسي رزا را جلوي در خانه اش پياده كرد.
بي درنگ كليد را انداخت و وارد ساختمان آپارتمان شان شد.
hi mommy joon
مثل هميشه و عادي به مادرش سلام كزد. و مادرش هم مثل هميشه و عادي جوابش را داد و هيچ
چيز غير عادي اي در چهره ي رزا نيافت .
سرش را زير دوش بالا گرفت ذرات آب مثل هميشه مي غلطيدند و از بالاي سرش از روي اندام
روياييش مي غلطيدند و پايين مي رفتند.
تنها فرقي كه داشت آثار مكيده شدني بود كه به صورت نقطه ي خون مردگي قرمزي بر روي سينه
ي راستش پيدا بود و قطراتي اندكي از خون كه از وسط پايش به همراه آب به چاه حمام ميرفت.
فقط خودش را شست در آيينه نگاه نكرد. بدنش را خشك كرد .از تماس حوله با نوك سينه اش
لذتي نبرد.
لباسش را عوض كرد.
منتظر بود تا ساعت مورد نظر فرا برسد.
شماره ي تلفن را روي ميزش گذاشت.
روي تختش دراز كشيد و به فكر فرو رفت.
همه ي تلاشهايش براي پيدا كردن آرش...
دوست آلن...
آن شب با لينا دوست كودكيهايش كه لبهاي همديگر را خوردند...
ياقوت قرمزش...
عمو حسين...
ماشيني كه نزديك بود امروز با آن تصادف كنند كه شايد مي توانست مانع همه چيز شود...
مرگ...
اندام تراشيده ي پسرك...
احساس لذت بخش درد سكس...
چهره ي مادرش وقتي امروز به او سلام كرد...
آيينه...
خوابش برد.
***
هوا ديگر روشن شده بود.
دستهايش را مشت كرده بالاي سرش برد و خود را كش داد.عضلاتش كرخت و سفت شده بودند
اما از كرختي عضلات و باز شدن آنها لذت مي برد.
يك چشمي به ساعتش نگاه كرد.
9 صبح.
از جا پريد.اضطرابي جديد تمام وجودش را فرا گرفته بود . كند و كرخت به سمت كارهايي مي
رفت كه بايد براي برقراري اين تماس انجام ميداد.
دست و صورتش را شست ولي در آيينه نگاه نكرد.
شايد باور نمي كرد كه اين شماره همان نشاني اي است كه مدتها به دنبالش بوده.با خود فكر مي
كرد كه آرش ديگر بايد از خواب بيدار شده باشد و به تلفن جواب مي دهد.
همه چيز را براي برقراري تماس اماده كرد.گوشي تلفن را برداشت و شماره را بي درنگ گرفت.
تمام اضطرابش در گردش خونش پديد امده بود .قلبش آنچنان مي تپيد طوري كه دندانهايش هم با
فشار خون در بدنش زوق زوق مي كردند.
شماره گرفته شد...با كمي خش خش و مكث صداي بوق برقراري ارتباط به گوشش رسيد.
قلبش محكم و تند مي زد.لبهايش از شدت هيجان سر شده بودند.دستهايش يخ كردند.آيا آرش
گوشي را بر ميدارد؟
تعداد بوقها زياد شد اكا جوابي داده نشد.
رزا ديگر نا اميد شده بود كه ناگهان صداي مردي را از پشت خط شنيد:
-بله؟
رزا هول شده نا خود اگاه گفت:
__ الو الو
صداي مرد با مكث دوباره به گوش رسيد:
-بفرماييد؟
يك نا اميدي آني ... آ ه ه ه ...
نه او نبود. صدا غريبه بود .سعي كرد بر اعصابش مسلط باشد و آرش را بجويد.
رزا ادامه داد:
__ ببخشيد... ميتونم با آقاي آرش صحبت كنم؟
فقط دوست داشت كه آن مرد بگويد بله و گوشي را به آرش بدهد اما اين اتفاقي نبود كه افتاد:
- فكر كنم... اشتباه گرفتيد خانم...همچين كسي رو اينجا نداريم.
رزا احساس كرد كه دروغي شنيده..آرش را در كنار آن مرد حس ميكرد. مي دانست كه شماره اش
به طو خاصي روي شماره گير مي افتد
و شايد آرش فهميده باشد كه اوست.
سعي كرد محكم و قرص صحبت كند:
__ من كار مهمي باهاشون دارم آقا، ازتون خواهش ميكنم جواب من رو بديد.
رزا ناگاه با خود فكر كرد كه با لغزشي كه امروز داشت چگونه مي تواند قرص و محكم بماند؟ ياد
آن سكس افتاد .
ياد آن بي تفاوتي عشقي اش .با خود فكر كرد كه اگر جاي آرش بود و ماجراي امروز را مي دانست
ايا باز جوابش را مي داد؟
و اين سوال برايش پيش آمد كه چرا آرش اينگونه او را به خود وابسته كرد و رهايش ساخت تا كار
به اينجا بكشد؟
گريه اش گرفت
با گريه ادامه داد:
__ ... به خدا دوستش دارم...چرا با من اينكار رو كرد؟ چرا نمي خواد جواب من رو بده آخه چرا؟
با تمام وجود تلاش مي كرد كه آرش را پاي تلفن بكشد:
__ آقا جواب بديد الو... ازتون خواهش مي كنم به من دروغ نگيد!
ناگهان صداي مرد با لحني محكم به گوشش رسيد:
-من هيچوقت دروغ نميگم... هيچوقت ...
- خانم يكبار گفتم همچين كسي رو نمي شناسم. اين خط اختصاصي منه من اين آقايي رو كه شما
ميگيد نميشناسم و دروغي هم به شما نگفتم!
اين حرف مرد مانند اب سردي بود بر پيكر رزا...
شماره را گفت ، درست بود اما آرش آنجا نبود.
(من هيچوقت دروغ نميگم) اين جمله را رزا حدود 20 سال پيش براي اولين بار از زبان پسركي در
روزي گرم شنيده بود و باور كرده بود.
اين بار هم باور كرد.ديگر حضور آرش را كنار آن مرد احساس نمي كرد.
مرد ادامه داد:
- خانم گوش كنيد، اين خط چند ساله كه براي منه و همچين كسي هم هيچوقت نيمشناسم و شما
رو هم نميشناسم.باور كنيد.
رزا خشكش زده بود.شماره قلابي بوده.پسرك به او دروغ گفته بود و او را به بي نجابتي كشيده بود.
رزا اشتباه كرده بود.اين را فهميد و در يك لحظه پژمرد.
حرف مرد را باور كرد و به اشتباهش پي برد... :
__آره...فكر كنم اشتباه گرفتم... آره...اشتباه كردم... .
-اشتباه كرديد؟!يعني چي؟
... -
: الو؟


پايان قرمز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 3:6  توسط آرش  | 

داستان آبی - بخش پایانی - مجموعه پنج رنگ

غروب كه ميشد و خورشيد دامن نوراني خود را جمع مي كرد تا برود

كنار پنجره مي نشست و سيگارش را روشن مي كرد تا بتواند رنگ غروب را تحمل كند.

هر شب خورشيد را براي او كه درست آن سوي دنيا بود مي فرستاد.به خورشيد مي گفت برو كه

صبحش آغاز شود.

به خورشيد مي گفت كه مراقب باشد نور و اشعه اي به سمت صورت لطيف و زيباي او نفرستد و

آزرده اش نكند.

ياد آنروز در پارك افتاد روي نيمكت كنار درياچه كه دعوا مي كردند او عينك آفتابيش را به چشم

زده بود و در حال قانع كردنش بود.

كمي كه فكر مي كرد ميديد كه خودش هم مقصر است و او تنها مقصر ماجرا نيست.

اما عشق چه؟ هر چه فكر مي كند نمي تواند دليلي واضحي پيدا كند كه ثابت شود عاشق او

نبوده.هميشه بوده و هست.

دلش برايش تنگ مي شود ولي هيچ راه ازتباطي وجود ندارد.تلفنها ايميلها همه عوض شده اند و

آدرس هم آنور دنيا با 24 ساعت فاصله است.

قرار بود تكيه گاه او باشد تا ابد

تا هميشه

ولي او ديگر نخواست كه تكيه كند به پيكر عاشق و استوارش.

در آن لحظه كه غمها در سرم بود كلام آبي چشم تو تنها ياورم بود

هنوزم سخت محتاجم به رويت صدايم مي كني پر مي كشد روحم به سويت

تو مثل خواب گل نرم و لطيفي تو مثل غنچه ي مريم ظريفي

به من رخصت بده تا يار باشم تو گل باشي برايت خار باشم

اگر طوفان به ناگه زد به راحت چو كوهي سخت باشم تكيه گاهت

من ان كوه بلند و استاوارم كه جز خالق ز كس ترسي ندارم

مي توانم ماه را از آسمان بهرت بگيرم مي توانم در ره ايثار تو راحت بميرم

اين شعر را زماني براي او گفت.

زماني كه مي خواست به او بگويد تا هميشه تكيه گاهش خواهد بود.

اما چه فايده.ياد آوري خاطرات گذشته هيچگاه فايده اي نداشته.

ثمره ي همه ي عشقها تلاشها و دوست داشتنها و ايثار ها در آخر فقط يك تشكر خشك و خالي از

طرف او بود.

تشكري براي اينكه لحظات خوبي را در زندگي براي او به وجود آورده.

آرزو مي كرد كاش دوران بچگيش ذوباره باز مي گشت تا روزهاي سياه محرم با سر و صورتي

آراسته نه مثل يك ولگرد با آن لباس سياه و كلاه نقابدار سياهش

در ميان دسته هاي سينه زني با چند جعبه آدامس بچرخد تا بتواند درآمدي براي خودش كسب كند.

آرزو مي كرد كه اي كاش زمان به عقب بر ميگشت و او عاشق نميشد.

آرزوهاي دست نيافتني.

آرزوها هميشه دست نيافتني هستند؟

بعضي شبها خواب او را ميديد.

يك شب خواب ديد كه او بلند و محكم انگار روي خرمني از گل ايستاده و نگاهش مي كند.به او

گفت با من ميماني؟ و او با لبخند جواب داد كه نه!

با لبخند جواب داد.

خوابهاي مختلفي از او ميديد و اوايل در خواب نمي فهميد كه خواب است و وقتي بيدار ميشد

بغض مي كرد كه چرا خواب بوده.

ولي بعدها رفتن او آنقدر ناباورانه بود برايش كه در خواب او هم مي فهميد كه خواب است و با

خود در خواب مي گفت كه اين خواب است و

او با من نيست و هميشه اين را مي فهميد.

شبها موزيكي ملايم از زيبگنف پرايزنر به همراه نور آبي حاصل از بدون تصوير بودن صفحه

تلويزيون

و چند قرص رنگ و وارنگ آبي و قرمز به او كمك مي كرد كه بتواند راحت بخوابد و خواب بد

نبيند.

وباز هم روزها بي رحمانه و شبها وحشتناك مي گدشتند.

قسمت چهارم

او رفته بود.

بي شك.

شبي كه عصرش باران زده بود.نشسته بود و دلش تنگ شده بود.

براي او

دلش تنگ شده بود.

شايد در طول زندگيش اينگونه دلش نگرفته بود

انگار نمام اعضاي بدنش ميشوريند و مي گرييدند.

او بي گمان رفته بود.

شايد با ديگري عشق ميورزد و اين يعني پايان همه چيز.

يعني پايان همه ي انتظاري كه بازگشت او نيز آنرا به پايان نمي رساند زيرا ديگر نمي توانست حتي

قبول كند كه او برگردد ولي در مدت نبودنش

با ديگري عشق مي ورزيده.

و اين يعني پايان همه چيز آميخته با انتظاري كه اگر به سر هم مي رسيد منجر به وصال نميشد.

با خود فكر مي كرد كه اگر با ديگري است ديگر آن فرشته ي پاك و بكر او نمي تواند باشد و اين

يعني شكستي بزرگ

كه هيچگاه فرجامي نخواهد داشت.

ديگر كاري از دستش بر نمي امد.

فقط مي توانست دلتنگي كند و به عمر از دست رفته اش فكر كند.

عمري كه خرج عشق او كرد و عشق را با ان به او ياد داد و مي خواست تا ابد تا هميشه

با او بماند

ولي اكنون بي او و با ياد او تنها و شوريده به زندگيش ادامه مي دهد.

پايان همه چيز.

شب.

موزيك.

بغض

وخواب.

قسمت پاياني

دستت رو بده به من.

-باشه بيا

چه قشنگ شدي امروز

-جدا؟

آره چقدر خوشگل شدي...موهات چه قشنگ شدن...چشمات چه برقي ميزنن...هنوز چشمات آبي

هستند؟

-آره هنوز آبي هستند

مي دونم تو اين مدت حتي يك لحظه هم به هيچكس ديگه فكر نكردي مگه نه؟ميدونم.مي دوني

چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ مي دوني چقدر شبها برات گريه كردم؟ ميدوني چقدر فكر و خيال

كردم؟

-آره مي دونم...مي دونم ولي كاري از دستم بر نمياد.

يعني چي كاري بر نمي آد؟ تو الان پيش مني دوباره اومدي پيشم.

-نه...نمي تونم...پيشت نيستم.

خدايا نه.......................بيدار نشم... نه ..................... .

از خواب پريد.

دوباره عرق كرده بود و اول يك صبح گرم سردش شده بود.پتو رو دور خودش پيچيد و صورتش

رو به بالشش فشار داد.

تمام بدنش درد مي كرد و احساس ضعف تمام بدنش را گرفته بود.

دوباره از آن خوابها ديده بود و دوباره از باوري خيالي به ناباوري واقعي رسيده بود و هيچ كاري از

دستش بر نمي آمد.

ليوان آبش رو سر كشيد و يك كم گلوش تازه شد.خيز برداشت و نشست و به كنج پايين اتاقش

خيره شد.

ذهنش داشت آماده ميشد كه يك روز تازه ي ديگه رو با شرايط جديدش و بدون اون درك كند و

آغاز كند.

به ساعت نگاه كرد. 10:30 صبح... يك كم فكر كرد محاسبه كرد : ميشه 10 شب او.

تو دلش به افكارش خنديد و ضمير ناخودآگاه هم كمي گرييد.

به تلفنش نگاه كرد.دوباره ياد خاطرات گذشته.چقدر با اين تلفن با او حرف زده بود و عشق بازي

كرده بود.

همه ي چيزهايي كه اطرافش وجود داشتند ياد آور خاطرات شيرينش با او بودند.

داشت خيز برمي داشت تا از تختش بلند شود و از اتاقش بيرون برود كه صداي زنگ تلفن دوباره

نگاهش را به سمت تلفن كشيد.

صفحه ي آبي هم روشن شده بود نگاهي به شماره انداخت...

باورنكردني بود

تكاني خورد و چشمهانش رو چسباند به صفحه ي آبي شماره ها

باورش نميشد

Unknown Call

شماره خارج از كشور بود

قلبش انگار بيرون از سينه اش مي تپيد. چشمانش از حدقه بيرون زده بود.

مثل گچ سفيد شده بود و خشكش زده بود.

توان نداشت دست لرزانش را بلند كند و به سمت گوشي ببرد.

ترس، شادي، غم، همه با هم توي وجودش جمع شده بودند.

نا خودآگاه و به ناگاه انگار كه ترسيد تلفن ديگر زنگ نزند سريع گوشي را برداشت و گذاشت

روي گوشش و چشمهاشو بست.

سكوت مي شنيد و صداي خش خش كه نشان ميداد تلفن از راه دور است.

بالاخره توانست بر همه ي احساساتش براي لحظه ي كوتاهي غلبه كند و جواب بدهد.

بله؟

صدايي از انطرف خط :

- الو؟ الو؟

در حالي كه عرق سرد روي پيشانيش رو با دستش پاك مي كرد، جواب داد:

: بفرماييد؟

صداي طريف كمي لكنت پيدا كرد و ادامه داد:

- ببخشيد... ميتونم با آقاي... صحبت كنم؟

...

نه او نبود. صدا غريبه بود .نفسش كه ميلرزيد را تو داد و با بازدمش سعي كرد كه حرف بزند.

: فكر كنم... اشتباه گرفتيد خانم...همچين كسي رو اينجا نداريم.

صداي ظريف با ترديد و انگار كه دروغي شنيده ادامه داد:

- من كار مهمي باهاشون دارم آقا، ازتون خواهش ميكنم جواب من رو بديد.

دخترك در حالي كه گريه اش گرفته بود ادامه داد:

- ... به خدا دوستش دارم...چرا با من اينكار رو كرد؟

چرا نمي خواد جواب من رو بده آخه چرا؟

نمي دانست جواب اين دختر را چگونه بايد بدهد.اين دختر او نيست پس چه مي خواهد؟كيست؟

جوابي به فكرش نمي رسيد. آن دختر پشت خط انگار درد و دلهاي خودش را مي گفت. حرفهايي

كه هيچوقت نتوانست به او بگويد.

- آقا جواب بديد الو... ازتون خواهش مي كنم به من دروغ نگيد!

با شنيدن اين حرف به همه ي احتمالاتي كه توي ذهنش نقش بسته بودند و در حال فكر كردن به

آنها بود به يكباره پايان داد و جواب داد:

: من هيچوقت دروغ نميگم... هيچوقت ...

: خانم يكبار گفتم همچين كسي رو نمي شناسم. اين خط اختصاصي منه من اين آقايي رو كه شما

ميگيد نميشناسم و دروغي هم به شما نگفتم!

دخترك با بغض شماره رو گفت و شماره اش هم درست بود.

هيچ چيز را نمي توانست درك كند فقط سعي مي كرد تا حقيقت را بگويد.

: خانم گوش كنيد، اين خط چند ساله كه براي منه و همچين كسي هم هيچوقت نيمشناسم و شما

رو هم نميشناسم.باور كنيد.

و بعد به فكر فرو رفت فكرهايي از اين قبيل كه چقدر دوستش داره به پسري كه اين دختر دنبالش

ميگشت حسوديش ميشد.با خودش مي گفت چه دختر عاشق و پاكي چقدر وفادار...

بعد از حدودا يك دقيقه سكوت از طرف هر دو نفر

دخترك انگار كه حرف راست و حقيقت توي وجودش نشسته باشه با بغض گفت:

- آره...فكر كنم اشتباه گرفتم... آره...اشتباه كردم... .

اشتباه كرديد؟!يعني چي؟

... -

: الو؟

... -

بوقهاي ممتد نشان ميداد كه ارتباط از آن طرف قطع شده.

به هيچ چيز نميتوانست فكر كند فقط به چيزهايي كه روي صفحه ي آبي تلفن نقش بسته بود خيره

شده بود.

Unknown Call

Timer

05:01

05:02

05:03

05:04

05:05

...

پايان آبي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 2:55  توسط آرش  | 

داستان آبی - بخش اول - مجموعه پنج رنگ

رنگ آبي حاصل از انعكاس نور خورشيد در شيشه ي پنجره ي اتاقش تمام صورتش را پوشانده
بود.
دوباره يادي از خوابهاي بد ديشب آغاز گر صبحي همراه با درد دست چپ و سرفه هاي خشك او
بود.
دلتنگي براي اولين بار پس از جدايي به سراغش آمده بود ولي گريه هنوز بر عزم خود جزم بود تا
نيايد.
دلش تنگ شده بود براي همه ي آن خاطره ها براي همه ي آن روزها براي زاويه ي صورت او از
نيمرخ كه لبهاي خوشگل او را صد چندان زيبا تر مي كرد
دلش تنگ شده بود براي همه ي لحظاتي كه به هم دوستت دارم مي گفتند.براي لحظه هاي كه
وعده هاي هميشه با هم بودن به هم مي دادند.
اما ديگر كاري از دستش ساخته نبود.
مجبور بود گذر ثانيه ها و دقايق را تحمل كند نه زودتر و نه دير تر.سر جاي خودشان تيك تيك و
تاك تاك!
آنكس كه همه ي احساسش بود ديگر نبود.
چه زمان مي گذشت و چه نمي گذشت.
آنچه حاصل گيجي بعد از بيدار شدن از يك خواب شبانه ي نه چندان بلند مدت بود از سرش
پريد.
ليوان آبش سر جاي خود بود.باز هم احتياجي به آن پيدا نكرده بود و هنوز پر از آب بود.
و همه چيز مثل هميشه سر جاي خود بود.غير از او.
ياد چشمهاي آبي او لحظه هايش را آبي مي كرد و عطر دلنواز حاصل ار جنبش و خروش موهاي
لخت و سياه او
هنوز در وجودش مي پيچيد.
نگاههاي معصوم او صحنه ي هميشگي لحظه هايي بود كه به جايي خيره ميشد ولي نگاه نمي كرد.
لحظه هاي قشنگش ياد او بود و لحظه هاي كابوس گونه اش وقتي بود كه فكر مي كرد كه او اكنون
در كنار كيست؟
با كه عشق مي ورزد چه كسي به چاك سينه هاي سفيد و بلورين او خيره شده و لحظه شماري مي
كند تا در شبي يا روزي چه فرقي مي كند رويايي
با او بخوابد.
"چه كسي او را دارد و من ندارم؟
هيچكس با كسي اين كار را نمي كند."
اين دو جمله التيام بخش و دلداري دهنده ي لحظه هايي بود كه بغض مي كرد و صورتش را روي
تشك تختش فشار مي داد ولي نمي توانست بگريد و نمي دانست بايد به چيزي فكر كند و چه
بگويد و چه كند.
صفحه ي آبي تلفنش كه شماره ها را نشان مي داد هميشه زود تر از زنگ زذن تلفن روشن ميشد.
صداي زنگ تلفن باعث شد تا خيزي بردارد و شماره را ببيند...
قسمت دوم
به شماره كه دقت كرد اثري از او نيافت.
تلفن را جواب نداد...دوباره برگشت تا طاقباز بخوابد و بتواند به ترك خوردگيهاي سقف نگاه
كند.به رنگ رفتگيها و شكافهاي كوچك سقف.
به ياد مياورد همه ي آن روزهايي كه روي همين تخت همينجور طاقباز مي خوابيد و تلفني با او
عشق مي ورزيد مي خنديد مي شنيد ميترسيد
و هميشه به نقش ترك خوردگيها رو ي سقف نگاه مي كرد.
سوالهاي بي جواب گاهي تا آخر عمر با آدم مي مانند.
چگونه ميتوانست باور كند كه دو سال و نيم عشق و همدلي به يكباره پايان يابد.
به يكباره.
و شايد در همان شب لعنتي.
و شايد در جايي خيلي دور دست تر از شبها نگاه ها هوسها عشق ها دعوا ها بي اعتماديها و
لجبازيها اين رابطه پايان يافت.
در جايي كه شايد هرگز نبوده و شايد هميشه بوده.
جدايي به يكباره بدون هيچ اثري فقط جمله هايي مبهم كه ديگر به تو اعتماد ندارم.دوستت
داشتم.باورم نكردي.محدودم كردي.شك كردي.
bye and good luck For you نمي تونم بمونم.دنبال من نگرد.و
همه با افعال ماضي و تاريخ مصرف گذشته.
به هر حال هنوز در ناباوريها غوطه ور بود و جدايي را باور نمي كرد.
چراغ خورشيد او را مجبور مي كرد تا روزها را آغاز كند روزهايي همراه با يك انتظار بي نتيجه.
انتظار بازگشت او.
گاهي در روزهاي انتظار از او متنفر ميشد و مي گفت بي خيال همه چيز و گاهي دلش تنگ مي شد
ولي احساس غالب بي شك دلتنگي بود.
چون تصور جدايي را هيچگاه نمي كرد پس هيچگاه نمي توانست باورش كند.
با هر زحمتي كه شده از روي تخت بلند شد و به سراغ كامپيوتر رفت تا با موزيكي شاد و هميشه
بي اثر باعث شود كه كمتر ناراحت باشد و غصه بخورد.
صبحانه را كه آماده كرد سر اولين لقمه ياد فيلمي كه ديشب ديده بود افتاد كه مرد وقتي از خواب
بيدار شد به سراغ همسرش رفت و او را با نوازش انگشت دست روي
لبهايش بيدار كرد و بوسيد و با هم صبحانه خوردند.چقدر دوست داشت كه جاي ان مرد مي بود.
با خود فكر كرد كه چقدر در آرزوي اين روزها به او گفت دوستت دارم.
با خودش فكر مي كرد كه تا كي بايد تصور كند كه او اكنون چكار مي كند چه كسي صبح از
خواب بيدارش مي كند و او به كه فكر مي كند.
بغض كرد و صبحانه اش را رها كرد.زندگيش فلج شده بود چون با او زندگي مي كرد اما او رفته
بود.
دوسال با صداي تلفن او از خواب بيدار مي شد و به عشق او صبحهاي سرد زمستان و ظهر هاي
گرم تابستان خدمت مي كرد.
و سرباز خوبي بود تا بتواند روزي در كنار او باشد.
ولي عاشق خوبي نبود آخر او خودش گفت كه تو عاشق خوبي نبودي.عاشق بودي.اما عاشق خوبي
نبودي.
عاشق خوب.
برايش كلمه ي جالبي بود چون صفتي كوچكتر را به موصوفي خيلي بزرگتر نسبت مي داد.
خوب بودن چگونه مي تواند صفت عاشق بودن باشد؟
عاشق بودن بالاترين صفت است و هيچ صفتي نميتواند در پي آن بيايد.
ولي فكر كردن به اين چيزها فايده اي نداشت.قرصهاي اعصابش را كه مانند آب نبات كف دستش
ريخته بود را با اشاره اي بلعيد و يك ليوان آب.
اين كار را به اميد چند ساعت آرامش مجازي انجام ميداد.
ولي آرامش حقيقي را زماني به دست مي آورد كه مي فهميد آيا در آن شب لعنتي او را از دست
داده يا نه.
شبي كه او با چشمان آبي و اندام رويايي اش به آن مهماني رفت و بعد از آن همه چيز تغيير كرد.
در آن شب كدامين احساس ناشناخته مي توانسته بر اين سالهاي عشق غلبه كند و رنگ آبي نگاه آن
فرشته ي معصوم را به سويي ديگر منحرف سازد؟
به سويي كه هيچگاه نمي تواند بيشتر از عشق او باشد.
بر خلاف گفته هاي او نمي توانست مقصر از دست دادن او را خودش بداند.
هر آنچه كه او دليل جدايي اش نامه نوشت را در عشق زيادش مي يافت و نمي توانست بفهمد كه
او اين را نمي فهميده.
اگر شكي بود تهديدي بود و دعوايي همه از عشق بود.
به اين هم فكر مي كرد كه چرا او نتوانست از شكاكي من از تهديدهاي من از ديوانه بازيهاي من
بفهمد كه چقدر دوستش دارم و لذت ببرد
و شايد چرا قبلا مي توانست لذت ببرد و بعد از آن مهماني ديگر نتوانست.
باز هم نمي توانست اندام لخت او را شبي تلخ در آغوش غريبه اي تصور كند كه لب بگيرند و آن
غريبه اندام بي نقص و سفيد او را لب مالي
كند و سينه هاي بلورينش را بمكد و بليسد.
تصورات سكسي وحشتناك ترين لحظاتي بود كه به او فكر مي كرد.
بغض مي كرد و به احساسي عجيب دست مي يافت و فكر مي كرد كه چقدر دوست داشته شبي
روي تختي نرم زير نور آبي او را در آغوش
بگيرد و با او عشق بورزد.
روزهاي وحشتناك و بي رحم همچنان پشت سر هم و بدون هيچ تغيير مهربانه اي مي گذشتند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 2:2  توسط آرش  | 

دکلمه جدید - خاطراتت

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 9:2  توسط آرش  | 

دکلمه - امروزم از اون روزا بود

دکلمه جدید من با آهنگ زیبای محسن نامجو برای دانلود روی لینک دانلود کلیک کنید و بعد از شمارش معکوس فایل رو ذخیره کنید.

لینک دانلود


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 4:43  توسط آرش  | 

داستان یک زن - نوشته سوم

بابک تصمیم گرفت تا عاطفه را با خود ببرد

از رفتن با ان تاکسی منصرف شد و منتظر ماند تا با بعدی به سمت تپه ی گلها حرکت کند.بالاخره زمان رفتن فرا رسید. با عاطفه داخل تاکسی نشست ... اتومبیل به سمت مقصد موردنظر به حرکت در امد بابک در راه، به چشمان عاطفه دقت می کرد، چیزی در آن بیرون نبود که برق در چشمان بچه گانه اش بیاندازد. عادی،مات و متفکر به صحنه های در حال گذر نگاه می کرد. گویا چیزهای گمگشته ای داشت که فراموشی فقر باعث شده بود که یادش نیاید .شاید نباید بداند که حق او دویدن و بازی کردن درآن کوچه های در حال گذر از جلوی چشمانش است.

شاید عروسک بازی بعد از لالایی و بوسه پدر تا خوابش ببرد نباید می کرد.عاطفه در میان راه پیاده شد. تشکر نکرد. فقط نگاه کرد و باز خواست که فالی به بابک بفروشد. بابک لبخندی زد ... به سرنشین جلو هم خواست بفروشد که دود حرکت اتومبیل نصیبش شد و پشت نگاه بابک میان غبار دودها محو شد.

تپه گلها...

قلب بابک می تپید به امید آن دیداری که شش سال انتظارش را کشیده بود یادش به یاد زمانی می افتاد که عشقش بیمار بود و او نگرانش می شد شبها به زور خوابش می برد تا روزیکه می شنید او خوب شده و آنگاه راحت می خوابید . اما یادش به یاد داروهای فراموش کرده اش نمی افتاد شاید امید دیدار آن عشق به بیماریش،قرصهایش،عرقهای سردش،لرزه هایش چیره شده بود و او را بی نیاز از هر درمان و مراقبتی کرده بود.

روزی در کتابی خوانده بود که عشق امید می آورد و امید زندگی و زندگی عشق، شاید اشتباه بود اما برایش مهم شده بود. برایش مهم شده بود که او به اش وفا کند . کسی که سالهای جوانی را به پایش نشسته بود. به خاطر همین بود که این راه طولانی را پیموده بود تا به آنجا برسد...چیزی تا تپه گلها نمانده بود جایی که اصلا نمی دانست چه شکلی است .فقط شش سال به اش فکر کرده بود و منتظر مانده بود تا به آنجا برود.

شاید تپه ای با گلهای زیبا باشد و شاید خرابه ای پر دود و ساختمان شده توسط آدمیان.

سرفه های پی در پی اش نمی توانستند جادوی عشق در برابر بیماریش را زیر سوال ببرند آنها فقط می آمدند و می رفتند و سینه اش را می سوزاندند سینه ای که با هیچ سرفه ای،با هیچ آتشی غیر از بی وفایی سوزانده نمی شد و او منتظر وفا بود وفای او... و می رفت تا به تپه گلها برسد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 1:27  توسط آرش  | 

وقتی چاره ی با تو بودن مردنه ، کشتن من یعنی با تو نبودن

مثل کسی بودم که در حال مردنه

اما بازم امید داره که زنده بمونه

امیدم برای زنده بودن چی بود؟

اینکه بذارن بکشنم

انگار گفته بودن اگه من رو بکشن میذارن که با تو باشم

آره

داشتن من رو می کشتن

و من برای با تو بودن ، اجازه دادم

فکر می کردم چاره اش اینه که منو بکشن تا با تو باشم

منو کشتن

چون امید من این بود

و وقتی مردم

دیگه نتونستم با تو باشم

وقتی چاره ی با تو بودن مردنه

کشتن من یعنی با تو نبودن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 15:31  توسط آرش  | 

داستان یک زن - نوشته دوم - قرار

بابک تو نباید بری انقدر ساده نباش پسر!
سپهر درحالی که ملتمسانه به بابک نگاه می کرد ادامه داد:
من 20 ساله که با تو رفیقم ... همه چیز در مورد تو می دونم . این حرفام رو رو حساب رفاقتمون بذار.
من نمی خوام به عشقت توهین کنم اما چطوری فکر می کنی کسی که زندگیت رو تباه کرده ، کسی که اینهمه سال منتظرت گذاشته به حرفش عمل کنه؟ اونم حرفی که سالها پیش بهت زده ...
نه بابک تو داری اشتباه می کنی..
می دونم برات  آدم خاصیه، می دونم که برات با همه تو زندگی فرق می کنه اما می خوام این رو بهت بگم که دخترها عشق عجیب و غریبی دارن. اونا به تو دروغ می گن در حالیکه خودشونم فکر می کنند دارن راستشو می گن تورو بزرگ      می کنن اما نه برای تو برای خودشون و وقتی ببینن که یکنفر دیگه هست که میتونه براشون بزرگ تر از تو باشه تو رو تنها میذارن و میرن. اونا همیشه یه جانشین برای تو دارن.
اونا ممکنه هر زمان و به هر کسی علاقمند بشن ... ذات دخترها همینه کاریش هم نمیشه کرد ، تو نمی تونی چون خودت عاشقی ، چون خودت وفاداری با این ذات مبارزه کنی... اونا ممکنه هر لحظه و هرجا حتی به یه پسر ... ! عقلشون ، عشقشون ، شهوتشون تو چشماشونه و آینده زندگیشون تو رویاهاشون.
وقتی برات از عشق صحبت می کنند کاملاً به تو فکر نمی کنند ... دختر ها به خودشون فکر می کنند به اینکه چقدر می تونن در  آینده خوشبخت باشند و مطمئناً آدمهای دیگه ای رو هم مد نظر دارند.
تازه این می تونه در مورد یه دختر باشه که هنوز باهاته و  داره بهت عشق می ورزه...
وای به حال تو که ....
نه بابک نباید بری . این یه اشتباهه...
بابک ؟ چرا حرف نمیزنی؟ نگاهت سنگینه بابک ... یه چیزی بگو.
و بابک پشیمان از اینکه قصد خود را با سپهر در میان گذاشته به چشمان سپهر زل زده بود و چیزی از حرفهای او نمی فهمید...
***
بابک به عشق اعتقاد داشت و اطمینان داشت که روزی از همین روزها از پشت تپه ای سر سبز به او لبخند خواهد زد.
تمام اتفاقاتِ تنها خسته زندگیش نوید این را می داد که آن روز فرا خواهد رسید. برای او فرقی نداشت که دیگران در موردش چه فکری می کنند او فقط به آن قرار ایمان داشت. ساعتی بود که سپهر ناراحت و عصبی از خانه اش رفته بود و سعی داشت تا آماده شود برای خوابیدن که اکنون سخت ترین کاری بود که انجام می داد از وقتی که او دیگر برایش لالایی نمی گفت.
***
مانند همه ی شبهای تنهایی آن روز را به خاطر می آورد و می خوابد ... روزی که نزدیک به شش سال از آن گذشته است
 دستت رو بده به من ... یو هوووووووووو ... خیلی تند داری می ری .... ه ه ه ه ه خسته شدم بابک .... بابک دارم میفتم ..... وای ی ی ی ی  ... آ ی ی .... اوه ه ه ... .
 همین رو می خواستی؟ رژ لبم مالید به لباست ...
چرا فکر می کنی لباس تمیزم رو به اینکه تو الان تو این باغ قشنگ رو سینم افتاده باشی و تو بغلم باشی ترجیح می دم؟
بابک ولی خیلی بد بود خیلی تند می دویی..
خب هرکاری می کردم تو نمی افتادی مجبور بودم ...
هه هه هه خنده نداشت!
بابـــــــــــک ...
جان بابک
اگه یه روزی بر فرض محال که هیچوقت دلم نمی خواد اون روز بیاد منو تو دیگه باهم نباشیم چی میشه؟
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ...
ااااا بابک مسخره نکن دارم جدی می پرسم اگه یه روزی من برم و دیگه پیدام نشه یا تو بری و دیگه پیدات نشه چیکار کنیم؟
اونروز هیچوقت نمیاد ...
اگه اومد چی ؟ بیا یه قراری بذاریم.
چه قراری؟
اگه به هر دلیلی من و تو از همدیگه جدا شدیم ... 6 سال دیگه همین روز یه جایی قرار می ذاریم در هر شرایطی هم که بودیم اگه دلمون تنگ شده بود یا از رفتنمون پشیمون شده بودیم میایم اونجا ...
به یه شرط باهات این قرار رو میذارم...
چه شرطی؟
اوممممممم لـــــــــب ...

مثل قصه ها ... گنجشکها از بالای سرشان رد می شدند و نور خورشید از میان شاخ و برگها عشق بازیشان را نقاشی می کرد...
***
صدای زنگ تلفن باعث شد که سپهر از خواب بیدار شود،
سپهر سلام ، علی ام  ! سپهر بابک رفت !
سپهر از جا پرید
ینی چی؟ کِی؟
دیشب یه مسیج برام فرستاد...
به چهارده معصوم قسمم داد که چند ساعت بعد به تو بگم ...
خیلی احمقی ... وای علی خیلی احمقی ...
قسمم داد سپهر!
ساکت شو ... قسم چیه ؟ قسم به چی؟ الان هیچکس بیشتر از بابک برای من ارزش نداره! اونوقت تو با جون یکنفر به خاطر چند نفر ... من به تو سفارش کردم که مراقبش باشی اون نباید می رفت!
دکترش بهش گفته بود که باید تحت مراقبت باشه ... اون مریضه می فهمی؟ ممکنه به قیمت جونش تموم بشه می فهمی؟
باید برم دنبالش ... می دونم کجا می خواد بره ...
لعنت به  عشق... لعنت به تو عشق!

ادامه دارد ....

(( داستان در این قسمت خارج از کنترل نویسنده است . شما چه می خواهید ؟ سپهر دنبال بابک برود یا نرود؟ ))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 22:40  توسط آرش  |